X
تبلیغات
تعقل

«حج » عبادت دسته جمعیی است که با فراخوانی یکی از پیامبران، به فرمان خداوند، آغاز می شود. اعضای این عملیه ی دسته جمعی، از نظر مکانی و محل بود و باش، در یک نقطه ی خاص بسر نمی برند، بلکه در سراسر شهرها، قریه جات و حتی قاره ها، پراکنده می باشند.

محل انجام این عملیه ی عبادی، بطور مشخص، در مکه، در بیابان عرفات، در مشعرالحرام و بالاخره در منی قرار دارد. از انجا که حجاج از چهار سمت مکه می آیند، در چهار نقطه که «میقات» خوانده می شود، اندکی توقف کرده لباس های خویش را که نمایه ی فرهنگی شان می باشد، از تن خارج کرده، بعد از غسل، لباس فاقد فورم و دوخت مشخص را به تن می نمایند و به این ترتیب، مشارکت خویش را در این عملیه ی دسته جمعی عبادی تثبیت می کنند.

با پوشیدن لباس بی شکل، بعد از غسل، به فردی که این عمل را انجام می دهد«محرم» گفته می شود و او، به لحاظ قانونی، در وضعیت ویژه ای بسر می برد و از انجام عملهای ممنوع می شود که در حالات عادی و غیر ازاین وضعیت، به زودترین فرصت ممکن از آزای کامل برخوردار می باشد. نقض این مقررات حاکم بر این وضعیت، جریمه دارد و فرد نقض کننده موظف است، جریمه را بپردازد و در غیر این صورت، عضویتش سلب می گردد.

فرد «محرم» با طواف به گرد کعبه و سعی در بین صفا و مروه و انجام دادن عمل «تقصیر» از وضعیت خاص که همان «محرم» بودن باشد، بیرون می شود و چون فرد عادی، می تواند به انجام اعمالی که در حالت «محرم » بودن، ممنوع بود، بپردازد. روز هشتم ذی حجه، حاجیان بازهمه لباس «احرام» می پوشند و وضعیت ویژه دوباره بر انها حاکم می گردد. حاجیان، شب نهم ذی حجه را در بیابان «عرفات» بیتوته می نمایند و روز نهم را در همان محل می مانند. انها شب دهم از بیابان «عرفات» دست به کوچ دسته جمعی می زنند، تا آخر شب را در محلی بنام «مشعرالحرام» بسر بپرند. حاجیان با طلوع آفتاب راه «منی» را در پیش می گیرند. در «منی» قربانی مینمایند و سمبلهای شیطان را با سنگ های ریزه، می زنند و سرهای خود را می تراشند شب یازدهم را در «منی» باقی می مانند. روز یازدهم، به مکه بر می گردند عمل طواف، سعی و تقصر را انجام می دهند و به این ترتیب، وضعیت فوق العاده بکلی به پایان می رسد.

عملیه ی حج، به ترتیبی که گفته شد، آغاز و انجام می شود. محقق شدن چنین عملیه ای، مستلزم پیامدها و آثار متنوعی می باشد. این پیامدها در یک چشم انداز، به دو دسته تقسیم می شود که ما آن را به پیامدهای معرفتی و اقتصادی تقسیم می نمایئم. امام جعفر صادق«ع» پیامدهای معرفتی و اقتصادی حج را تحت عنوان «عله الحج» چنین بر می شمارد :

اول ، حصول معرفت

عملیه ی حج، از یک زاویه، گرد شگری و مسافرت است و هر فرد حاجی، یک توریست به حساب می اید. بهتر است که در یک تلاش دسته جمعی، منابع کسب این معرفت را شناسائی نموده بر شماریم. لازم به تذکر اینکه، معرفتی که در این جا مورد نظر می باشد، از آن نوع آشنائیهای می باشند که از طریق چشم و گوش، حاصل می گردد، و شامل الهامات درونی و اشرافات قبلی نمی گردد، چه آنکه اینگونه معارف از آثار ثانویه ی حج است که جنبه ی عمومی ندارد و افراد ویژه ی از اینگونه دست آوردها برخوردار می شوند.

منابع معرفت حجاج

از آنجا که هر فرد حاجی، اقدام به انجام یک پروگرام گردشگری می کند، موارد ذیل می تواند بعنوان منابع معرفتی وی، مطرح باشد :

الف دیدنیها، مثل :

1-      جوامع و مجموعه های انسانی

2-      شهرها

3-      قریه جات

4-      کوه ها

5-      دریاها

6-      جنگلها

7-      مناظرطبیعی

8-      راه ها

9-      بیابانها

10-  انواع حیوانات پرنده، چرنده، خزنده، گزنده و ...

11-  مصنوعات دست بشر

12-  فرهنگها، آداب و ...

13-  یادگارهای جوامع بشری

14-  انواع وسائل مسافرتی و ترانسپورتی

15-  انواع مهمان پذیرها

16-  انواع مقررات زندگی

17-  انواع اخلاق معاشرتی

18-  انواع ابزار سرد کن و گرم کن

19-  انواع پذیرائیها.

20-  انواع خوردنیها

21-  انواع نوشیدنیها

22-  انواع نژاد انسانی

23-  انواع مدیریت

24-  مشاهده ی زندگی انسانها، با رنگهای مختلف، بصورت مشترک

25-  دیدن زندگی مشترک انسانهای که با زبانهای گوناگون تکلم می نمایند.

26-  حضور فقیرترین انسانها

27-  حضور غنی ترین انسانها

28-  حضور مره ترین انسانها

29-  خانه های صحرائی (خیمه)

ب شنیدنیها :

1-      شنیدن فریاد پیاپی و لاینقطع حجاج که یکصدا می گویند : اللهم لبیک ( خدایا دعوتت را شنیدیم و اینک بسوی تو می آیم )

2-      شنیدن صداهای نیایش خالصانه ای انساهانی که با خدای شان خلوت کرده اند و فارغ از هیاهوی دیگران با وی راز دل می گویند .

3-      شنیدن صدای تلاوت قرآن .

4-      شنیدن قصه ی زندگی انسان ها

5-      شنیدن داستانهای شادی افرین

6-      شنیدن گزارش های اندوه آفرین

7-      شنیدن قصه ی نحوه ی عملکرد گذشتگان

8-      و ...

ج تجربه ها :

1-      تجربه نمودن سفر طولانی

2-      تجربه نمودن سفر دسته جمعی

3-      تجربه نمودن حاکمیت قانون در زندگی .

4-      تجربه نمودن زندگی جمعی با حضور نژاد های گوناگون

5-      تجربه نمودن زندگی با حضور زبانهای مختلف

6-      تجربه نمومدن زندگی جمعی، با حضور فرهنگهای متفاوت

7-      تجربه ی قبول تفاوتهای نژاد، زبان و فرهنگ، در عین احترام به کرامت انسانی و حقوق همه.

نشانیهای به جا مانده از پیامبر اکرم «ص»

پیامبر «ص» در سال سی ام عام الفیل یعنی سال آماده شدن سپاه ابرهه، جهت حمله به کعبه، متولد گردید و در سال چهلم عمر خویش به پیامبری مبعوث شد و در سال دهم از هجرت، از دنیا رفت. با بعثت پیامبر «ص» صف ارائیها، دوستی ها، دشمنی ها، جنگ ها و بالاخره، آبادیها و خرابیهای زیادی در جامعه ی عرب آن روز و بویژه در مکه و مدینه، پدیدار شد.

پیامبر «ص» در کل، حدود بیست سال در حال مبارزه قرار داشت. ده سال اول در مکه بود و در این ده سال، خود و یارانش، رنج و مشقت فراوانی را تحمل نمودند. مخالفان پیامبر «ص» در یک تصمیم نهائی و عمومی ، قرار گذاشتند، تا وی را ترور نمایند. پیامبر «ص» با اطلاع و فرمان خداوند، مکه را بمقصد مدینه ترک گفت. یاران پیامبر«ص» یکی پس از دیگری به ایشان در مدینه پیوستند. پیامبر «ص» در مدینه، اقدام به کارهای زیادی نمودند. در مدینه بود که اولین جامعه ی سیاسی مرکب از مسلمانان، مشرکان، یهودیان و مسیحیان، بر مبنای یک قرار داد، شکل گرفت. دفاع مسلحانه از جامعه ی سیاسی ای تازه تاسیس شده، از مدینه آغاز یافت و چیزهای دیگر.

در طول بیست سال حیات پیامبرانه ی پیامبر «ص» نشانه های زیادی از کارکرد های وی بجای مانده. گرچه ظهور و گسترش زندگی مدرن، بسیاری از آثار بجا مانده از پیامبر «ص» را محو ساخته است. ساخته شدن پل های هوائی ،حفر تونل ها، کشیدن جاده های پرعرض و ایجاد ساختمانهای بلند منزل و ... به شهر مکه چهره ی دیگری بخشیده و از آثار پیامبر «ص» چیزی قابل توجهی باقی نگذاشته است و از اماکنی که اسامی آنها در کتاب های تاریخی قید گردیده اند. خبری نیست و تنها لوحه ای در ان آنجا نصب شده و نام قدیمی آن محل، در دل تابلو، دیده می شود. بعنوان مثال «شعب ابوطالب» که زمانی تبعیدگاه خاندان بنی هاشم بحساب می امد، امروزه از ان دره چیز قابل توجهی به چشم نمی خورند. بسیار لازم است که کشورهای اسلامی از حکومت عربستان بخواهند که در حفظ آثار مرتبط با اسلام و پیامبر عظیم الشان ان، از هیچ تلاشی دریغ نورزد.

با همه ی بی توجهی ها و خرابیهای که نسبت به آثار به جا مانده از پیامبر «ص» صورت گرفته است، بازهم چیزهای برای مشاهده و آشنائی باقی مانده است. هر فرد حاجی به تناسب ظرفیت فکری و پژوهشی خود، با آثار به جا مانده از پیامبر «ص» آشنا می شود و اطلاعاتی را بدست می رود.

هـ گزارشهای از عملکرد پیامبر «ص»

ارچند به برکت ایجاد و توسعه ی صنعت چاپ و پخش، مسلمانان در سراسر جهان، آشنائی اجمالی ای با حیات و عملکرد پیامبر «ص» دارند. ولی قرار گرفتن در جغرافیای که پیامبر «ص» در آن نفس کشیده، رنج برده، به جهاد پرداخته، دولت ایجاد کرده، جنگ ها را فرماندهی نموده ، پیمان ها را با دست مبارک خود امضاء کرد و ... حال و هوای دیگری به حاجی می دهد. حاجی، تنها، در لابلای کتابها مطالعه کرده و یا از زبان اگاهان شنیده است که پیامبر «ص» در غار حرا بسر می برد که برای نخستین بار، پیک وحی به سراغش آمد و کلام خدا را برایش ابلاغ نمود که «بخوان» !. و اما زمانی که حاجی خود در محیط غار حرا قرار می گیرد. کف غاری را مشاهده می نماید که پیامبر «ص» در آنجا نشسته بوده و فضای سنگیی ای را می بیند که پیامبر «ص» در زیر آن پناه گرفته بوده و ... این مشاهده غیر از خواندن توصیف غار حرا در لابلای کتاب ها و شنیدن از زبان گوینده ای ، می باشد.

و ، تجدید خاطره با پیامبر «ص»، یاران و مسلمانان صدر اسلام و عملکرد آنان .

و بالاخره، آخرین دست اورد معرفتی عملیه ی حج، تجدید خاطره با پیامبر «ص» و یاران و مسلمانان صدر اسلام و چگونگی عملکرد آنها می باشد. گرفتاریها و مشغولیت های روزمره، آدمی زاده را در لاک مخصوص بخود فرو می برد و از همه چیز جدا ساخته در غفلت قرار میدهد. یک عنصر مسلمان، در عین اینکه روز پنج بار نماز می خواند و عنوان مسلمانی را بر خود دارد، هیچ متوجه نیست که اسلام، بحیث دین منتخبش در کدام سرزمین ظهور کرد و چگونه گسترش یافت و چگونه در قلوب انسانهای زیادی راه یافت ؟ و پیامبر «ص» چه ها انجام داد و از انجام دادن چه چیزهای پرهیز کرد و ... ؟

حاجی با تشرف به سرزمین وحی و پیامبر «ص»، تازه از سودای روزمرگی رهائی یافته از چگونگی آغاز و گسترش دینش، می پرسد و پاسخ دریافت می نماید.

با توجه به محورهای ذکرشده، ذهن و دیدگاه فرد حاجی توسعه می یابد و از داشتن ذهنیت بسته و بسیط، به ذهنیت باز و برخوردار از تحمل، متحول می گردد. هر فرد حاجی، با مشاهده، شنود و تجربه، از یک انسان با داشتن دیدگاه محدود، به یک انسان برخوردار از دید جهانی، تبدیل می شود.

دوم ، فعال شدن بخش تجارت

مقوله ی دیگری که با شروع عملیه ی حج، فعال می گردد، تجارت است. عملیه ی حج، یک پروگرام دسته جمعی می باشد. تعداد کسانی که در این عملیه، سهم می گیرند، نظر به تعداد کل نفوس مسلمین و تعداد برخوردار از استطاعت آنها، در هر زمانی، متفاوت خواهد بود اما در کل، میتوان با قاطعیت گفت که تعداد حاجیان، جمعیت قابل توجهی را تشکیل می دهد .

این سیل عظیمی از جمعیت انسانی، نیازمندیهای دارند که خود قادر به تامین آن نمی باشند و یا حداقل ، تامین آن برای فرد، فرد آن جمعیت بسیار، بسیار مشکل می نماید. این جاست که نیروی دیگری وارد میدان شده، اقدام به براوردن نیازمندیهای آنان می کنند. و آن نیرو، تاجران، هستند.

تاجران کسانی می باشند که با سرمایه ای که در اختیار دارند، اشیاء مورد ضرورت حاجیان را از جاهای دوری خریداری نموده، در مسیر حرکت ، مراکز تجمع و توقف آنان، قرار می دهند.

بطور کلی، نیازمندیهای حاجیان عبارتند از :

1-      مواد غذائی

2-      لوازم پخت و پز (این لوزام در حال حاضر، چندان هم مورد ضرورت نیست، چونکه رستورانت و هوتل ها، مسئولیت آماده سازی غذا را بعهده دارند .)

3-      لوازم پوشیدنی

4-      لوازم بهداشتی

5-      لوازم صحی

6-      لوازم احرام

7-      لوازم نوشیدنی

8-      نوشیدنی

9-      قربانی

10-  مسکن

11-  هدیه و سوغاتی

12-  کامره فیلم برداری و کامره ی عکاسی

13-  نوشت افزار

14-  کتاب مناسک ، راهنمای اماکن مذهبی و تاریخی و دعا

15-  جریمه (کفاره)

16-  ترانسپورت

17-  صرافی

18-  درمانگاه ها

برای دریافت این مطلب که به چه اندازه سرمایه، در عملیه ی حج، بکار می افتد، به گزارش سایت بانک جهانی در این زمینه توجه فرمائید. سایت مذکور گزارش می دهد که تنها کشور عربستان سعودی مبلغ سی میلیارد دلار بدست آورده است. در آمد ذکر شده مربوط حجاج سال 1390 می باشد و از منابع ذیل عائد شده است :

1-      اقامت

2-      خرید سوغاتی

3-      قربانی

4-      حمل و نقل

5-      صرافی

6-      مسکن

7-      غذا

همین سایت می افزاید : به تعد پنجصد باب هتل مشرف به حرم وجود دارد که به تعداد 60000 حاجی در آن سکونت اختیار کرده اند.

هرگاه این پنجصد هتل را مبنا قرار دهیم، برای سکونت سه میلیون حاجی به تعداد 25000 باب هتل ضرورت است. در سایت شیعه سلام، قیمت هر گوسفند قربانی مبلغ 130 دالر امریکائی برآورد شده است. حداقل، هر حاجی، یک رأس گوسفند را قربانی می کند که به این ترتیب، سه میلیون رأس گوسفند بوسیله ی حاجیان ذبح می شود. پول حاصله از این درک به 390000000 دالر بالغ می شود.

هرگاه هر حاجی، به تعداد پنجاه عدد جا نمازی خریداری کند، تعداد جانمازیهای خریداری شده به یکصدو پنجاه میلیون جا نمازی می رسد.

به همین ترتیب، هرگاه، هر حاجی دو صد رشته تسبیح خریداری نماید، تعداد رشته ی تسبیح ها به شش صد میلیون تسبح بالغ می گردد.

تعداد کتابی که حاجیان می خرند به سه میلیون جلد، بالغ می گردد.

سوم ، کارآفرینی

در جریان عملیه ی حج، علاوه بر فعال شدن بخش تجارت، بخش ترانسپورت نیز فعال می گردد. بخش ترانسپورت به نوبه ی خود به سه قسمت تقسیم می شود:

الف شرکت های ترانسپورتی ای که حاجیان را از کشورهای شان، به کشور عربستان، انتقال می دهد.

ب ـ شرکت های حمل و نقل داخل عربستان: این شرکتها، بطور معمول، حاجیان را از میدان هوائی جده به مقصد «میقات ها» و از آنجا به مکه و مدینه می برند. فاصله ی بین مدینه و مکه و بالعکس نیز توسط همین شرکت ها طی می شود و هم چنین، نیاز رفت و آمد حجاج از مکه به عرفات، مشعرالحرام و منی و برگشت به مکه را نیز همین شرکت ها تامین مینماید. و هم چنین وسائلی که حاجیان را به جاهای تاریخی بیت الحرام در مکه و حرم پیامبر «ص» در مدینه انتقال میدهند.

ج ـ وسائل حمل و نقلی که حجاج را در داخل کشورهای شان، به میدان های هوائی می آورند و در هنگام مراجعت، دوباره به محل سکونت شان بر می گردانند.

در کنار این شرکت های حمل و نقل، وسائل نقلیه ی درون شهری و کشوری، تعداد زیادی از افراد به بارگیری و پائین نمودن وسائل حجاج در میدان های هوائی و مراکز حمل و نقل مربوط به حجاج، مشغول کار می شوند .

عملیه ی حج، از بعد دیگر، وسیله و زمینه می شود برای تحقق مقوله های ذیل :

1-    خروج از رکود

هرگاه جوامع و مجموعه های انسانی در محدوده ی محیط زیست خویش، محصور ماند و در پی برقرار نمودن ارتباط و آمیزش با دیگران، برنیاید، چون برکه ی آبی، به رکود می گرایند و این رکود موجب گندیدگی و تباهی و فساد انها را فراهم می نماید.

حج، زمینه و ابزاریست که یک عنصر مسلمان برخوردار از استطاعت را وا می دارد. تا از محیط زیست خویش، پا به بیرون گذارد و به حالت ایستائی جامعه و مجموعه ی خود، تحرک و تپش ایجاد کند.

2-   داد و ستد فرهنگی

هر جامعه و مجموعه ی انسانی، از فرهنگ و زبان ویژه ای برخوردار است، و هر فردی که از متن جامعه ای آهنگ پیوستن به عملیه ی حج را می نماید. حامل فرهنگ جامعه ی خود نیز می باشد. با تجمع حاجیان در مکه و مدینه الرسول و در تقاطع راه های عبور و مرور، همانطوری که کاروانهای حاجیان به هم می رسند فرهنگها نیز متلاقی می شوند و به داد و ستد می پردازند. این داد و ستد فرهنگی، به غنا و تکامل فرهنگ ها منجر می گردد.

3-  ایجاد تجمع جدید

در جریان انجام شدن عملیه ی حج، نوع جدیدی از تجمع انسانی شکل می گیرد که این تجمع با تجمع های دیگر، کاملا فرق دارد. مهم ترین مشخصات این تجمع به قرار ذیل است :

·         این تجمع، از هدف واحدی برخوردار می باشد. تمامی حاجیان بمنظور لبیک گفتن به فراخوان خدای یگانه به سرزمینی بنام مکه، گرد می آیند.

·         تمامی افراد این تجمع، در عملیه ی خویش، قانونگرا، هستند و از مقررات واحدی پیروی می نمایند.

·         تمامی افراد این تجمع، یک نوع عمل انجام می دهند.

·         تمامی افراد این تجمع، عملیه ی خویش را در یک زمان انجام می دهند.

·         تمامی افراد این تجمع، لباس متحد الشکلی در بر می نمایند.

·         تمامی افراد این تجمع، در هنگام اجرای عمل، از زبان واحدی، استفاده می برند.

تذکر این نکته ضروریست که هر چه به گذشته ها بر می گردیم، ساختار جوامع معدود می شود و با رشد انسانها، تجمع های جدیدی شکل گرفته و پیچیده می شود. در حال حاضر، جامعه ی مدنی، نوع جدید و تکامل یافته ی یک مجموعه ی انسانی می باشد. آن لحظه ی که عملیه ی حج طراحی و ابلاغ گردید، حاجیان گرد آمده به مکه ، نوع خاصی از تجمع انسانی شکل گرفت. شاید، تجمع حاجیان، تا هنوز هم در نوع خود بی نظیر باشد. جامعه ی صنعت کاران، جامعه ی هنرمندان، جامعه ی ورزش کاران، جامعه ی حقوق دانان و غیره، پدیده های می باشند که در جوامع تکامل یافته بوجود آمده اند و هر اندازه که جوامع انسانی رو به پیشرفت و تکامل یافتگی دارند، جمعیت های جدیدی سربلند خواهند کرد.

4-  تجمع سود

سود و فائده، در کجا قرار دارد و چگونه بدست می اید؟ سود و فائده از گردش سرمایه و عرضه نمودن اشیاء مورد ضرورت و احتیاج افراد و مجموعه های انسانی ایجاد می شود. در وضعیتی که افراد و سرمایه، تلاش و برنامه در چهار دیواری محیط زیست های تنگ و دور افتاده از هم، محصور شود، عرصه برای گردش سرمایه و اندیشه برای جولان، محدود می باشد. زمانی که حاجیان مرزهای جغرافیائی و محیطی خویش را در می نوردند، سودهای سرشاری نیز پدید آمده انباشت می گردد. آنطوری که در بخش آثار اقتصادی عملیه ی حج، به ملاحظه رسید.

5-  باز شدن پنجره معلوماتی

پروگرام عملیه ی حج، اقدام بسیار جدی در جهت برقرار شدن ارتباطات و بدست آوردن معلومات از وضعیت حال و گذشته ی دیگران می باشد. هر فرد حاجی که در مکه حضور بهم میرساند و در عملیه ی حج اشتراک می نماید، هر کدام حکم پنجره ای را دارد که بسوی ملت های مربوطه ی خویش، جهت مشاهده ی دیگران باز می گردد. هرگاه این پنجره ها بسوی آن ملت ها گشوده نشود، دست یافتن به اطلاعات درباره ی ان ملت ها، به مشکل بر می خورد.

+ نوشته شده توسط علی جان زاهدی در شنبه پنجم آذر 1390 و ساعت 19:47 |

همانطوری که به ملاحظه رسید ، با جدا شدن ولایات شرقی و جنوبی افغانستان در طی سه معاهده ، خط دیورند بوجود امد. این سه معاهده عبارت بودند از «معاهده لاهور» ، «معاهده ی گندمک » و «معاهده ی دیورند » . گرچند ، امراء و پادشاهان افغانستان، آن ولایات را از افغانستان منفک نمودند، اما مردم ساکن در آن ولایات ، خود را جدا شده از افغانستان نمیدانستند و برای پیوستن بصورت مجدد، با قوای استعماری بریتانیا، بشدت مبارزه می کردند. مبارزه جهت پیوست مجدد، از لحظه ی جدائی (1838) تا زمانی که استعمار بریتانیا قصد بیرون شدن از شبه قاره ی هند را نمود، ادامه یافت.

آقای غلام محمد غبار در کتاب خود« افغانستان در مسیر تاریخ ج2 ص354» از مبارزات مردم ولایات جداشده ، در یک جمع بندی، چنین گزارش می دهد: « حکوومت انگلیس این منطقه را به شکل شکارگاه اردوی هند، در حال فروغ قرار داد و خواست که سپاه انگلیس وقتا فوقتا در این شکارگاه نه تنها مانور نظامی بلکه ستاژ عملی نماید. لهذا در طی صد سال جنگ خرد و بزرگ با این مردم دلیر به عمل آورد. قشون انگلیس در 1850 بر سر مسعودیها حمله نمودند و از 1850 تا 1858 افریدی ها هشت جنگ بزرگ و از 1851تا 1864 با مهمندی ها شش جنگ بزرگ نمودند. از مشاهیر این جنگ یکی هم جنگ «امبیله» در 1863 و دیگری جنگ «میزار» در 1897 (بعد از عقد معاهده دیورند ) است که تا مالاکند، مهمند، تیرا و ارکزی، افریدی و غیره مشتعل گردید و تا سال دیگر دوام نمود. انگلیسیها تا روز برآمدن از هندوستان بغرض تسخیر کوه های خیبر و سلیمان، شمشیر از دست نگذاشتند و در طی هر جنگی از شش هززار تا شصت هزار سپاه به کار انداختند. با این مساعی که امپراتوری (انگلیس به خرج داد، بایستی دیگر از سرحد ازاد و مردم آزاد، نام و نشان در دنیا نمیماند و اگر براعظمی می بود هم مسخر می گردید، ولی این طور نشد. انگلیس در هر جنگ با سرحد ازاد صدنفر تا هزار نفر کشته بیشتر در میدان جنگ می گذاشت و در برابر هر حمله ای، حملات متاقبل باز می یافت. در طی صد سال، تنها مهمندیها 25 بار بر انگلیس ها ریختند و وزیریها در مدت نیم قرن ده بار بر انگلیس ها هجوم نمودند. »

بنا بر اگزارش فوق، تنها طائفه ی مهمند در هر چهار سال، یک جنگ با انگلیس ها انجام داده و قبیله ی وزیری ها نیز در هر پنج سال، با انگلیس ها وارد نبرد شده اند. این جنگ های پیاپی در ولایات شرقی افغانستان، شدت نفرت آنها را نسبت به انگلیسی ها و علاقمندی شان را نسبت به پیوستن مجدد به افغانستان، نشان می دهد.

 

 

اقدامات امراء و شاهان افغان ، نسبت به سرنوشت پشتونها و بلوچ های آن سوی خط دیورند

اقای محمد اکرام اندشمند ، اقادامات امراء و شاهان افغانستانی را در رابطه با فعالیت های پشتونهای انسوی خط دیورند از امیر دوست محمد خان گرفته تا ظاهر شاه، در کتاب خود بنام  «ما و پاکستان» بطور مرتب و منظم، به رشته ی تحریر در آورده است، و،به اوردن عین گزارش ایشان، اکتفا می نمائیم.

1-    اقدامات دوست محمدخان

در سال 1848، شورش ها و قیام های متعددی در پنجاب علیه سلطه ی انگلیس ، بوقوع پیوست وسیگ ها در محور این مقاومت قرار داشتند که دامنه ی آن به پشاور  شمال غربی قاره ی هند کشیده شد. سردار دوست محمدخان تحت فشار افکار عمومی و مطالبه ی کمک از سوی سک ها ، به اعزام قوا بسوی پشاور پرداخت. او با این قوا که بیش از پانزده هزار جنگجوی سواره و پیاده تشکیل گردیده بود، با عبور از تنگی خیبر وارد پشاور گردید و در اتک توقف کرد. وی از میان این قوا، پنج هزار تن را به قوماندانی سردار محمد اکرم خان پسر خود غرض کمک به سک ها بسوی گجرات اعزام کرد. اما به آنها توصیه نمود که از مشارکت در جنگ بپرهیزند.

سک ها در نبرد با نیروهای انگلیس که در 21 فبروری 1849 به قوع پیوست، شکست خوردند. قبل از همه سردار محمداکرم، علی رغم آنکه در جنگ مشارکت نداشت، فرار کرد. دوست محمدخان که بدون هیچ کمکی به آنها در اتک نظاره می کرد، پس از غلبه ی انگلیسی ها، بدون مواجه شدن با نیروهای انگلیس، پشاور را به آنها گذاشت و خود با برادرانش سردار سلطان محمد خان و سردار پیرمحمدخان که تا آن وقت در دربار سک ها به سر می بردند ، به کابل آمد.

... دوست محمد خان سپس در 1855 معاهده ی شناسائی متصرفان انگلیس را در آن سوی سرحدات کنونی شرق و جنوب کشور امضا کرد. این معاده را سردار غلام حیدرخان ولی عهد دوست محمد خان با « سرجان لارنس» حاکم انگلیس پنجاب در 30 مارچ 1855 در جمرود امضا نمود . مولف افغانستان در مسیر تاریخ ، معاهده ی مذکور را که در سه ماده تنظیم شده بود، نخستین عهد نامه ی دولت محمدزائی میخواند که به دیکته ی انگلیسی ها توسط نماینده ی امیر دوست محمدخان ، بدون چون و چرا ، و حتی بدون تصحیح یک کلمه ی آن، امضا گردید. در معاهده آمده بود :

« ماده ی اول : ما بین انربیل ایست اندیا کمپنی و جناب امیر دوست محمدخان والی کابل و ان ممالک افغانستان که در قبضه ی او می باشد، و ورثای امیر مذکور ، صلح و دوستی دوامی خواهد بود .

ماده ی دوم : آنریبل ایست کمپنی معاهده می نماید که احترام آن علاقه جات افغانستان را که حالا در تصرف امیر مذکور می باشد، بکنند. و ابدا در آنها مداخله ننمایند.

ماده ی سوم : جناب امیر دوست محمدخان والی کابل و ان علاقه جات افغانستان که حالا در قبضه ی او می باشند، عهد می نماید از طرف خود و از طرف ورثای خود، علاقه جات آنریبل ایست کمپنی را احترام  نماید و ابدا در آنها مداخله ننمایند و با دوستان انریبل ایست اند یاکمپنی دوست باشند و با دشمنان کمپنی مذکور، دشمن باشند . »

امیر دوست محمدخان ، بعدا در 6 فبروری 1857 معاهده ی دیگری را در 12 ماده با انگلیس ها امضا کرد. هر چند قسمتی از این معاهده، کمک انگلیس را غرض بیرون راندن نیروهای ایرانی از هرات و الحاق آن به افغانستان منعکس می ساخت، اما در آن به رعایت معاهده قبلی نیز تاکید بعمل آمده بود. این معاهده در واقع، به تعهد مجدد امیردوست محمدخان به جدائی مناطق پشتونها و بلوچ های شمال غربی شبه قاره از افغانستان، مهر تأیید، میگذاشت. ماده ی پنجم آن که در آن گفته شد« امیر کابل حق خواهد داشت، یک نماینده در پشاور داشته باشد» حاکی از آن بود که امیر دوست محمدخان، پشاور را، نه بخشی از سرزمین افغانستان، بلکه قلمرو دولت هند برتانوی می شناسد. هر چند سید قاسم رشتیا، هدف اصلی سفر دوست محمدخان به پشاور و مذاکره با انگلیس ها را که پیامد آن معاهده متذکره بود، الحاق پشاور و هرات به افغانستان می داند، اما امیر چیزی در این مورد بدست نیاورد و برعکس جدائی پشاور را از پیکر کشور پذیرفت. این در حالی بود که سرجان لارنس حاکم انگلیسی پنجاب که طرف مذاکره ی امیر قرار داشت و سپس بعنوان لارد لارنس، زمامدار حکومت هند برتانوی شد، بعد از ضعف موصوف در این مورد، سخن گفت :« انگلیسی ها حاضر بودند تمام ولایات افغانی ماورای رود سند را بعوض حصول بیطرفی افغانستان به امیر تفویض نمایند. »

امیردوست محمدخان در شرایط دشوار انگلیسی ها که در سال 1857 به قیام عمومی مردم در نیم قاره ی هند مواجه شدند هیچگونه مزاحمتی برای آنها نکرد. وی هیچ صدا و مشورتی را در مورد استرداد پشاور و مناطق دیگر در ان سوی، نشنید. دوست محمدخان نه تنها در طول سه سالی که انگلیس ها تمام مقاومت ها در بنگال ، مدراس، دهلی، پنجاب، پشاور مناطق مختلف شبه قاره ی هند سرکوب کردند، گامی را در جهت ازادی سرزمین های قبلی افغانستان برنداشت بلکه زمینه را برای استخدام جنگجویان مناطق شمال غربی نیم قاره از سوی انگلیسی ها در سرکوبی مقاومت های پنجاب مساعدکرد.

محقق و نویسنده ی آمریکایی ارنلدفلیچر در کتاب « افغانستان چهارراه فتوحات» می نویسد : « بیطرفی امیر دوست محمدخان در قضیه ی قیام عساکر هندی به مقابل انگلیسی ها، تاثیر مثبتی برای انگلیسی ها داشت، زیرا سی و چهار هزار عسکر جدیدی که در پنجاب برای سرکوبی عساکر متمرد هندی استخدام نمودند، عموما افغان (پشتون) بودند. یعنی اگر بالعکس امیر وضع مخاصمت را به مقابل انگلس اختیار می کرد، افغانها طبعا بر ضد انگلیس قیام می نمودند. »

انگلیس ها از سیاست و موقف امیردوست محمدخان در مورد پشاور و سایر سرزمین های آن سوی سرحد شرقی و جنوبی کشور بسیار راضی و مسرور بودند. «دبلیو کی فریزتیتلر» می نویسد : « این وفاداری امیردوست محمدخان نسبت به عهود انگلیس، هند انگلیسی را در تابستان منحوس 1857 ( هنگام انقلاب ملی هندوستان ) از بزرگترین بحرانی نجات داد. ورنه یک کلمه ی امیردوست محمدخان ، تمام افغانها را با موجی از هیجانات در سراسر دره های ثروتمند پشاور و دیره جات می ریخت و مجددا از طرف افغانها تصاحب می گردید. اما این کلمه (جهاد) را تلفظ نکرد.

کلنکل هادک، از افسران انگلیسی می گوید : « ما (انگلیسی ها) از دوست محمدخان نسبت به حفظ تعهد دوستی در زمان غدر دهلی، در حالیکه از هر طرف مشوره ی معکوس به او میرسید، ممنون می باشیم، زیرا او می توانست پشاور را مسترد کند اما نکرد .» ( ما و پاکستان از ص  116 تا 121 )

دیده می شود که سه نفر از کسانیکه به مسایل و وضعیت آن روز اطلاع کافی داشته اند، گواهی می دهند مبنی براینکه امیردوست محمدخان در سال 1848 میتوانست ولایات مغصوبه ی افغانستان را از چنگ غاصبانه ی نیروهای انگلیس بیرون کشیده دوباره به افغانستان ملحق نماید، ولی دوست محمدخان از انجام چنین کاری خودداری کرد و بدینوسیله، دوستی خویش را نسبت به انگلیس و خیانت خود را نسبت به مردم افغانستان اشکار نمود. او، نه تنها به مردم افغانستان خیانت ورزید بلکه به قیام ملی و آزادی بخش مردم هندوستان نیز مرتکب خیانت نابخشودنی گردید. زیرا به شهادت فلیجر، محقق و دانشمند آمریکائی، بیطرفی دوست محمدخان سبب شد که به تعداد سی و پنج هزار عسکر مزدور پشتونی به قوای انگلیسی کمک نمایند تا شورش در پنجاب فروخوابد و انگلیس ها از این بابت به خیال راحت دست یابند.

2-   اقدامات شیر علی خان

« پس از مرگ دوست محمدخان در جون 1862، پسرش سردار شیرعلی خان به سلطنت رسید. سردار موصوف دوبار در تخت سلطنت قرار گرفت. نخست از سال 1862 تا 1866 و نوبت دوم از 1868 تا 1878 به سلطنت پرداخت. هر چند در هر دو دوره پادشاهی وی معاهده ی رسمی میان او و انگلیس امضا نگردید اما موصوف عملا به تمام تعهدات پدر خود، بویژه در مورد سرزمین پشتونها و بلوچ های شمال شبه قاره به انگلیس ها وفادار بود. او در سال 1863 قیام مردم مهمند را در قبایل آزاد علیه انگلسی ها با فرستادن قوا به فرماندهی پسر خود محمدعلی خان و معیت وزیرخویش سردار محمدرفیق خان لودین آرام ساخت. پس از سرکوبی این قیام، سردار محمدرفیق خان لودین را به پشاور فرستاد و از دوستی خود با انگلیسیها اطمینان داد.اما امیرشیرعلی خان در برابر این دوستی با انگلیسیها و بویژه از موقف خود در مورد قبایل ازاد پشتون و سرزمین های شمال غربی شبه قاره ، توقع داشت تا انگلیس ها استقلال او را در سیاست داخلی و خارجی کشور به رسمیت بشناسند. در حالیکه انگلیس ها برخلاف، خواستار وابستگی موصوف، بویژه در عرصه ی سیاست خارجی بودند. از این رو، آنها اعتنا و التفاتی به شیرعلی خان نشان ندادند و در کشمکش های داخلی برادران و شه زادگان بر سرقدرت، گاهی به جانبداری از مخالفان او می پرداختند و خصومت سرداران را دامن می زدند.

دوقتی امیرشیرعلی خان، دور دوم شاهی خود را با کنار راندن بسیاری از سرداران مدعی تاج و تخت، آغازکرد، تغییراتی در سیاست بی اعتنائی انگلیسی ها بوجود آمد. « لارد ارل میو» حاکم برتانوی هند در مارچ 1869 با امیر شیرعلی خان در امباله مذاکره کرد. شیرعلی خان در جهت امضای معاهده ی جدید با انگلیسی ها تعدیلاتی را در معاهده ی قبلی پدرش پیشنهاد نمود. علی رغم آنکه در این تعدیلات هیچگونه ادعایی از سوی او در مورد سرزمین شمال غربی شبه قاره مطرح نشده بود و در واقع با سکوت و چشم پوشی از آن، سلطه ی انگلیسی ها وجدایی آن سرزمین ها را از افغانستان، تایید کرد. انگلیس ها حاضر به معاهده با او نشدند. در تعدیلات پیشنهادی امیرشیرعلی خان به توافقات قبلی پدرش آمده بود: « دوستی دولتین دو جانبه بوده ، دوست و دشمن یکی، دوست و دشمن دیگری است. در موقع خطر (حمله ی احتمالی خارجی در هند) مشوره ی هر دو دولت مدار اعتبار است. انگلیس افغانستان مدافع را با اسلحه و پول کمک خواهد نمود. افغانستان از انجینران انگلیسی استفاده خواهدکرد. مگر گرفتن کمک نظامی از انگلیس بسته به اراده ی پادشاه افغانستان است. کمک انگلیس به افغانستان مستمر و دائمی خواهد بود. البته در وقت خطر طبق تعیین امیر افغانستان این کمک افزون خواهد شد. دولت انگلیس سلطنت افغانستان را در خانواده ی شیرعلی خان با شناختن ولایت عهدی سردار عبدالله خان پسر امیر تصدیق می نماید.

امیر شیرعلی خان در مذاکرات بعدی نیز، با انگلیس ها موضوع جدایی سرزمین های شمال غربی شبه قاره را از افغانستان مطرح نکرد. نخستین مذاکره میان سیدنورمحمدشاه صدراعظم دولت امیر مذکور و حاکم برتانوی هند «لاردنات بروک» در 25 اپریل 1872 در «سمله» صورت گرفت. اخرین پیشنهادات و خواسته های سیدنورمحمدشاه به انگلیس ها در این مذاکره عبارت بود از :

1-      به افغانستان امداد مالی و اسلحه داده شود و این، بسته به مطالبه ی امیر باشد که هر وقت خواهش کند و هر مقداریکه پیشنهاد نماید تادیه گردد.

2-      بر علاوه، یک عده عسکر در هند در اختیار امیر گذاشته شود که هر وقت امیر لازم بداند در افغانستان استعمال و پس از رفع ضرورت، دوباره به هند رجعت داده شود. مصارف این عسکر کاملا بدوش برتانیه بوده، از امیر در مقابل آن هیچیک مطالبه بعمل نیاید.

3-      به امیر، ضمانت خاندانی داده شود تا از طرف برتانیه مطمئن گشته به دوستی آن اعتماد کرده بتواند.

دومین مذاکره با انگلیس ها بازهم در«سمله» از طریق عطامحمدخان سدوزائی، نماینده ی مسلمان حکومت برتانوی هند در کابل در اکتوبر 1876 صورت گرفت. امیر اعتراض ها و خواست های خود را توسط عطامحمخان به حاکم انگلیس هند انتقال داد. و این مذاکره در زمانی صورت گرفت که انگلیس ها در می همین سال (1876) کویته را اشغال کردند. در حالیکه کویته مطابق توافق 1841 انگلیس ها به امیر نصیرخان والی قلات، بخش از افغانستان، باقی مانده بود. عطامحمدخان در این مذاکره علی رغم آنکه نارضایتی های امیرشیرعلی خان را برشمرد و اشغال کویته را تجاوز انگلیس ها به قلمرو حاکمیت امیر، خواند، اما در پایان، تمنیات و مطالبه ی امیرشیرعلی خان را به انگلیس ها این گونه ارائه کرد:

1-      اعزام نماینده ی (غیر) اروپایی در افغانستان بصورت عموم و بالخاصه در کابل .

2-      خودداری از ابراز دل چسپی به شهزاده یعقوب خان و بالمقابل، تضمینات فامیلی و شناختن ولیعهدی عبدالله خان.

3-      تعهد قطعی برای دادن امداد اسلحه و پول نقد در موقعی که خطر امداد خارجی و یا اغتشاش داخلی رخ میدهد.

4-      امداد پول مستمر.

5-      تعهد عدم مداخله در امور داخلی افغانستان.

6-      تعدیل قرار دادهای سابقه بطوریکه الفاظ اتحاد دفاعی و تعرضی در آن، داخل تعهدات دوجانبه باشد.

7-      القاب و عنوان امیر، مساوی شاه ایران قبول شود.

آنگونه که در مطالبات امیرشیرعلی خان دیده می شود، نه تنها تذکری از برگرداندن سرزمین های قبلی افغانستان در شمال غرب شبه قاره هند به کشور وجودندارد، بلکه حرفی از تخلیه ی کویته بعنوان تازه ترین منطقه اشغال شده توسط انگلیس ها در میان نیست. » ( ما و پاکستان از ص 121 تا 124)

مطابق گزارش ارائه شده در کتاب « ما و پاکستان » امیرشیرعلی خان، امارت خویش را با ارائه ی یک خدمت به دولت انگلیس، آغاز کرد. آن خدمت عبارت بود از سرکوب قیام قبائل مهمند که می خواستند از زیر سلطه ی سیاسی و اداری هند برتانوی آزاد بوده، به کشور اصلی خویش یعنی افغانستان محلق گردند. به این ترتیب، امیر شیرعلی خان دومین امیری بود که به حمایت تسلط انگلیسی ها بر منطاق جدا شده از افغانستان، برخاست و قیام مردم مهمند را که حاضر به قبول سلطه ی هند نبودند، بوسیله ی عساکر افغانی فرو خواباند.

از مطالعه معاهدات امضا شده در بین امیرشیرعلی خان و حکومت برتانوی هند، به این نتیجه می رسیم که مهمترین خواست و دغدغه ی خاطر امیرشیرعلی خان استرداد سرزمین های جدا شده از افغانستان نبوده بلکه مهمترین تمنای وی را امور ذیل تشکیل میداده است :

1)       تثیبت قدرت در خانواده ی شخصی امیرشیرعلی خان و به رسمیت شناخته شدن این مطلب، از جانب حکومت هند برتانوی.

مطلب فوق در تعدیلات پیشنهادی امیر شیرعلی خان، برای انگلیسی ها، در آخرین پاراگراف، جای داده شده است. و هم چنین، در ماده ی سوم متن پیشنهادی سیدنورمحمدشاه، صدراعظم دولت امیرشیرعلی خان، مطرح گردیده است. و همین طور، در متن پیشنهادی امیر که حامل آن عطامحمدخان بود، برای انگلیسی ها، در ماده ی دوم آن جای داده شده است.

2)       دومین مطلب مهم در تفکر امیرشیرعلی خان، تضمین بقاء امیر در قدرت از جانب انگلیسی ها بود. این مطلب نیز در هر هر سه سند پیشنهادی امیرشیرعلی خان، برای انگلیسی ها ذکر شده است .

3)       سومین مطلب مهم، تامین نیازمندی های مالی و اقتصادی امیر از جانب انگلیسی ها بوده است. این مطلب نیز در هر سه سند پیشنهادی بطور واضح درج گشته.

واضح است که در دنیا، گرفتن و دادن، بصورت یک جانبه، صورت نمیگیرد. امیرشیرعلی خان، سه چیز را از انگلیسی ها می خواست و خود، تنها چیزی که در اختیار داشت، سرنوشت قبائل آزاد بود. در حقیقت، شاه شجاع قبائل آزاد را به انگلیسی ها فروخت و بهای آن را بصورت جلوس در تخت سلطنت بدست آورد و امیردوست محمدخان، تداوم این معامله را امضا کرد و بهای آن را بصورت بقاء در قدرت اخذ نمود و امیرشیرعلی خان نیز تداوم وضعیت قبل از خود را امضا کرد و حتی قبیله ی مهمند را سرکوب نمود اما انگلیسی ها از تامین خواسته های وی سرباز زدند . !؟

4-  اقدامات امیرمحمد یعقوب خان

سرداران سدوزائی و محمدزائی از سال 1747 در افغانستان نقش آفرینی کردند. هر گاه شاه امان الله خان را استثنا نمائیم، ان سرداران به علت نقشی که در افغانستان بازی کردند، به چهار کته گوری تقسیم می شوند:

ü      شاه هان و سردارانی که در رابطه به افغانستان وضعیت جدیدی را خلق کرده اند. وضعیت جدید نیز بر دو نوع مثبت و منفی تقسیم می گردد.

ü      سرداران و شاهانی که وضعیت مثبت را حفظ نمودند.

ü      سردارانی که وضعیت منفی ایجاد کردند.

ü      سردارانی که وضعیت منفی را تداوم بخشیدند.

احمدشاه درانی، شاه شجاع، میرمحمدیعقوب خان، عبدالرحمان خان و شاه محمود، از جمله سردارانی می باشند که در این سرزمین وضعیت جدیدی خلق کردند. احمدشاه، افغانستان را تاسیس نمود، شاه شجاع معاهده ی لاهور را در سال 1838 امضا کرد، میریعقوب خان، معاهده ی گندمک را در سال 1879 پذیرفت ، امیر عبدالرحمان از معاهده ی دیورند در سال 1839 استقبال نمود و بالاخره شاه محمود در سال 1946، طرح مذاکره با پاکستان را در مورد سرنوشت آن سوی خط دیورند، به میان آورد.

تیمور و فرزندش شاه زمان به راه پدر رفت، در حالیکه دوست محمدخان تجزیه ی ولایات شمال رود سند را که بوسیله ی شاه شجاع عملی شده بود، قبول کرد و به راه شاه شجاع، ادامه داد. امیرشیرعلی خان نیز به راه پدر رفت و آنچه را قبل از او صورت گرفته بود قبول کرده به وضع موجود ادامه می داد.

سردار محمدیعقوب خان، در حالی به جای پدر نشست که پدرش راه ترکستان در شمال کشور را در پیش گرفته بود و از جانب دیگر، اردوی تجاوزگر انگلیس، به داخل افغانستان شده، به جانب کابل پیش می آمدند. محمدیعقوب خان، به استقبال اردوی متجاوز رفت و با امضای قرار داد «گندمک» وضعیت جدیدی را بوجود آورد. در وضعیت جدید، قسمت دیگری از سرزمین افغانستان به خاک هندوستان ملحق گردید و بدین ترتیب، خاک شبه قاره، بزرگتر و خاک افغانستان کوچکتر از گذشته گردید.

5-  اقدامات امیر عبدالرحمان خان

امیرعبدالرحمان خان، از جمله امرائ می باشد که اقدام به ایجاد وضعیت جدید نمود. او در سال 1880 بر تخت پادشاهی نشست و در سال 1889، از معاده «دیورند» استقبال کرد. با عملی شدن این معاهده، قسمت دیگری از خاک افغانستان به شبه قاره ی هند ملحق گردید و سرزمین افغانستان بازهم تنگ تر شد. عبدالرحمان با این عمل خود، بانی وضعیت جدیدی در افغانستان گردید.

امیرعبدالرحمان خان در رابطه به قیام های مردم آن سوی خط دیورند، در برابر انگلیسیها، از سیاست دوگانه استفاده می کرد. آقای محمداکرام اندیشمند، اقدامات عبدالرحمان خان را نسبت به مردم آن سوی خط دیورند چنین به تصویر کشیده است: « او، در دوران پادشاهی خویش به اقدامی در مورد استرداد سرزمین های آن سوی سرحدات شرقی و جنوبی افغانستان متوسل نشد. وی در سفرماه مارچ سال 1885، به راولپندی و مذاکرات طولانی و مفصل با «لارد دوفرین» حاکم انگلیسی هند، سخنی از سرزمین پشتونها و بلوچ ها، در شمال غربی شبه قاره به زبان نیاورد. وی در بازگشت از این سفر از سوی ملکه ی بریتانیا لقب «رئیس دلاور اعظم احترامی طبقه ی اعلا ستاره ی هند» را دریافت داشت.

سردار عبدالرحمان خان در طول سلطنت خویش هیچگاه بگونه ی رسمی و علنی از شورش و قیام پشتونها و بلوچ های شمال غرب شبه قاره، علیه سلطه ی انگلیس ها حمایت نکرد. هر چند او ـ بقول مولف افغانستان در مسیر تاریخ « چون نفرت شدید مردم را در برابر انگلیس میدید، در داخل و سرحدات آزاد افغانستان شرقی روح جهاد و دشمنی با انگلیس را می دمید و کتب و رسالاتی در این موضوع منتشر می ساخت و علنا در دربارهای خود از بی وفائی و غداری دولت انگلیس و دشمنی او با اسلام، سخن می گفت و مردم را تشجیع می نمود. » اما ، او، علی رغم این سیاست، تشدید جنگ و سرکوبی مقاومت پشتونها و بلوچ ها را توسط نیروهای انگلیس در شمال غرب نیم قاره از سال 1888 تا 1894 با بی تفاوتی نظاره کرد. او به تقاضای مردم آنسوی دیورند در حمایت از مقاومت شان، پاسخ منفی داد و حتی در برابر حمله ی نیروهای انگلیسی به قلمرو حاکمیت خودش عقب نشست :« ژنرال رابرتس در 1888 مشغول سرکوبی شدید مردم سرحدات آزاد گردید و در تشکیلات نظامی انگلیس در هند تجدید نظر شد، سی هزار سپاهی در تعداد اردو افزوده، و کویته و اتک و راولپندی بشکل استحکامات دفاعی در آورده شد. انگاه سوقیات انگلیس علیه یوسف زائی ها، ورکزائی و غیره مردم سرحد، رسما و بشدت آغاز نمود و تا 1894 دوام کرد و در انتهای سرحد شمالی، علاقه های دیر، چترال و گلگت، مسخر گردید.

مامورین دولت افغانستان در موقع بلندخیل و وانا، تحت حملات قشون انگلیس قرار گرفت. سردار گل محمدخان که در وانا مقیم بود به امر امیر از آنجا به برمل و باز کتواز عقب کشید و منتظر تصفیه امور سرحدی با انگلیسیها ماند.

در حالیکه مردم کرم در سال 1888 توسط سردار شیرین دل خان والی پکتیا به امیرعبدالرحمان خان، پیشنهاد کرده بودند ما اتباع افغانستان بودیم و هستیم، پس شما ما را از قلمرو انگلیس جدا و به افغانستان منظم نمائید. اما امیرجواب داده بود که امیر محمدیعقوب خان علاقه کرم را بدولت انگلیس گذاشته است و من در این مورد نمی توانم با انگلیس طرف شوم. شما خود جدائی خود را از انگلیس بدست آورید. هم چنان در 1890 نمایندگان افریدی ها (164 نفر) به نزد امیر آمده و بغرض حمله در قشله های سرحدی انگلیس رهنمونی خواستند ولی امیر امتناع ورزید. » ( ما و پاکستان ص 130 تا 140 )

« او ( عبدالرحمان ) از گسترش قیام و تشدید جنگ در 1897 در آنسوی دیورند پشتیبانی اشکار و قابل ملاحظه نکرد. وی تقاضا و مطالبه ی بسیاری از رهبران مخالف انگلیس ها را در آنسوی دیورند مبنی بر اعطای کمک به انها نپذیرفت. حتی، او مخالفان انگلیس ها را بجای مقاومت و جنگ به هجرت تشویق نمود. مولف کتاب سراج التواریخ که مورخ رسمی دوران سلطنت امیرعبدالرحمان خان بود ، می نویسد: « امیرعبدالرحمان به ملاپیونده ( از بزرگان قبیله ی مسعود) گفت: هر که از قوم وزیری و مسعودی و کانیکوری و بریچپی و بلوچی و اچکزائی و غیره که مواطن ایشان پس از تعیین حدود از خاک افغانستان تجزیه و ضمیمه ی خاک مقبوضه ی دولت انگلیس شده اند، زیستن را در وطن خود دشوار دیده بخواهش و میل خاطر خویش مهاجرت اختیار کند، باندازه ی کفایت در افغانستان از اراضی خالصه ی دولت به او عنایت می شود. » ( ما و پاکستان ص 135 تا 136 )

6-  اقدامات امیر حبیب الله خان

بعد از مرگ امیرعبدالرحمان خان به سال 1901 ، امیر حبیب الله خان به تخت سلطنت نشست. او در سال 1905 معاهده ای را با امراء انگلیس به امضاء رساند. در این معاهده، بر پای بندی امیر، به معاهدات امضا شده بوسیله ی عبدالرحمان خان، مکرر در مکرر تاکید شده است.

یکی از فرصت های پیش آمده جهت طرح استرداد خاک های جدا شده از افغانستان، وقوع جنگ جهانی اول بود. این جنگ که در قاره ی اروپا اتفاق افتاد و جریان پیدا نمود، انگلیس ها بشدت درگیر بود و توان توجه کافی به اتفاقات پیش آمده در شبه قاره را نداشتند. هرگاه امیر حبیب الله به ولایات آن سوی خط دیورند، اندک علاقه ای میداشت، تقاضای استرداد آن ولایات را به افغانستان، با انگلیس ها در میان میگذاشت و اتخاذ موضع بیطرفی در جنگ را به آن مربوط می نمود. « اما امیر مذکور در شروع جنگ اول جهانی، مطابق به تمایل و خواست انگلیس ها حالت بیطرفی اعلان کرد. وقتی جنگ جهانی اول در 28 جولای 1914 آغاز شد، لرد هاردنگ وایسرای هند در هفدهم اگست همین سال از شروع جنگ، به امیر حبیب الله اطلاع داد و خواستار بیطرفی افغانستان گردید. امیر بدون تاخیری، یک روز بعد در هژدهم اگست به وایسرا نوشت :« بطرفی افغانستان، مطابق نصیحت دوستانه ی شما، حفظ می شود و از این درک مطمئن باشید .»

امیر حبیب الله در داخل دولت خویش با جدیت مراقب بود تا هیچگونه موضع گیری علیه انگلیس ها صورت نگیرد. او محمود طرزی را به جدم نشر مقاله ی «حی علی الفلاح » 24 هزار روپیه ی کابلی جریمه کرد و اظهار داشت مرغی که بدون وقت اذان بدهد، سرش از بریدن است !»

حافظ سیف الله نماینده بریتانیا در کابل در راپور 17 نوامبر 1917 خویش می نویسد که امیر حبیب الله به محمود افغان نوشت : «محمود طرزی، پسر غلام محمدطرزی، ادیتور اخبار!

باید بدانی که در آینده چنین مطالب غیر موثق را علیه بریتانیه ، نوشته نکنید. چه آنها دوست حکومت ما می باشند. اگر دوباره بدین طریق نوشته کردید، بدون ملاحظه، از کشور خارج ساخته خواهید شد!»

امیر موصوف نه تنها از مقاومت ازادی خواهانه ی مردم شبه قاره علیه استعمار و سلطه ی بریتانیا و بویژه از مبارزه و مقاومت قبایل آن سوی دیورند علیه انگلیسی ها، حمایت بعمل نیاورد، بلکه برعکس تلاش نمود تا شورش و قیامی علیه انگلیس ها در انسوی دیورند بوقوع نه پیوندد.

یکی از مبارزان ازادی خواه شبه قاره می نویسد :« انگلیس برای امیر صاحب (امیر حبیب الله ) در برابر این خدماتش پول بسیار میداد و برای عدم بروز جنگ برای او یک مقدار زیادی پول نقد وعده داده بود. از همین رو، امیر صاحب در قبایل سرحدی که همیش بر ضد انگریزها چنگ و دندان می نمودند، این پرو پاگند را به راه انداخته بود که برای اعلان جهاد، وجوب یک امیر، یا اولی الامر مسلمان ضروری است، ورنه جنگی که بر ضد انگلیس ها صورت می گیرد، یک جنگ دنیایی بوده، جهاد شمرده نمی شود و نه مسلمانی که درهم چو جنگ کشته شوند، مرتبه ی شهید را حاصل خواهد کرد.

اینگونه تبلیغات امیرصاحب بسیار موثر واقع شد و در طول جنگ اول جهانی در میان قبایل سرحدی هیچگونه مخالفتی بر ضد انگلیس ها صورت نگرفت ! » ( ما و پاکستان ص 138 تا 140 )

 

 

7-  اقدامات امیر امان الله

امیر امان الله خان در بین امراء و سرداران سدوزائی و محمدزائی از وضعیت خاص برخوردار است. او، از یک جهت موسس وضع تازه در افغانستان است. چه او بود که استقلال افغانستان را از انگلیس ها گرفت. اما ، و از جانب دیگر در مورد سرنوشت پشتونها و بلوچ های آن سوی خط دیورند، ادامه دهنده ی راه پدر است.

با در نظر داشت مطلب فوق، با استفاده از تحقیقات عالمانه ی آقای محمداکرام اندیشمند، به بررسی اقدامات امیر امان الله خان در رابطه به سرنوشت پشتونها وبلوچ های آن سوی خط دیورند، می پردازیم .

همانطوری که یادآوری گردید، امان الله خان در سال 1919، استقلال افغانستان را از استعمار بریتانیا حاصل کرد، اما در ماده ی پنجم اولین معاهده با انگلیس، خط دیورند را به رسمیت شناخت. ماده ی پنجم معاهده چنین است :

« دولت افغانستان، سرحد بین هندوستان و افغانستان را که امیر مرحوم قبول نموده بودند، قبول می نماید. » دولت امان الله خان، در ماده دوم معاهده ی دوم با انگلیس، بازهم مرز دیورند را به رسمیت شناخت.

اقای اندیشمند، در کتاب خود بنام « ما و پاکستان » صفحه ی 143 چنین می نویسد :« دومین معاهده میان دولت امان الله خان و انگلیس ها در 22 نوامبر 1921 توسط محمود طرزی وزیر خارجه ی افغانستان و « سرهنری دابس » به امضا رسید. این معاهده متشکل از 14 ماده بود که در ماده ی دوم آن مرز دیورند بعنوان مرز رسمی افغانستان و قلمرو هند برتانوی پذیرفته شد ، و محتوای ماده ی یازدهم به معنی پذیرش آشکار و رسمی مناطق قبایل بود. در هر دو ماده ی دوم و یازدهم این معاهده می آید :« ماده دوم : دولتین علیتین بالمقابل سرحد هندوستان و افغانستان را بطوریکه دولت علیه ی افغانستان به موجب ماده ی پنجم عهد نامه ی مورخ 8 ماه آگست سنه 1919 عیسوی مطابق ذیقعده الحرام سنه 1337 هجری در راولپندی انعقاد یافته است، قبول کرده، قبول می نماید ...

ماده ی یازدهم : هر یک از دولتین علیتین عاقدین، خودشان را بالمقابل در خصوص حسن نیت دیگر و مخصوصا در باب ثبات خیراندیشانه خودشان نسبت به اقوامی که متصل حدود خودشان سکنی دارند، مطمئن نموده از روی این ماده تعهد می نمایند که در آتیه از عملیات نظامی که زیاد اهمیت داشته باشد و برای برقراری نظم در میان اقوام سرحدی که داخل دیره های خودشان سکنی دارند، لازم به نظر بیاید، قبل از اینکه اینگونه عملیات شروع کرده شود یکدیگر خود را مطلع خواهند نمود.»

امان الله خان، گرچه با نپذیرفتن سلطه ی انگلیس بر افغانستان و اخذ استقلال، انگلیسیها را از خود ناراض نمود اما در رابطه با سرنوشت پشتونها و بلوچ های آنسوی دیورند، حاضر نشد که انگلیسی ها را از خود ناراضی سازد. به همین خاطر، بعد از امضاء شدن معاهده ی دوم که متضمن به رسمیت شناختن خط دیورند و مالکیت هند برتانوی بر سرزمین های آن سوی خط دیورند بود، از ملاقات با رهبران و بزرگان قبایل آن سوی سرحد دیورند، خودداری ورزید.

اقای اندیشمند در این مورد و موارد دیگر، چنین می نویسد :« معاهده ی 1921  د رافغانستان مورد تصویب قرار گرفت و اسناد آن میان دولت های افغانستان و انگلستان رسما تبادله شد. در جریان این مذاکره بر سر این معاهده که مرز دیورند از سوی امان الله خان به رسمیت شناخته شد، حتی شاه از ملاقات با رهبران و بزرگان قبایل آن سوی دیورند خودداری ورزید، بقول میر غلام محمد غبار: « در کابل بعض مشاورین شاه، بنام حفظ ظاهر و رعایت مذاکرات با انگلیسیها، مشوره دادند که شاه از دیدن مستقیم با نمایندگان سرحدات ازاد که در کابل بودند اجنتاب نماید تا سبب اشتباه انگلیسیها و اخلال مذاکرات جاریه ی دولتین نگردد. »

نه تنها، شاه از ملاقات با سران قبایل سرحدی در آن سوی دیورند در جریان مذاکره با نگلیسیها خودداری کرد و مرز دیورند را در هر دو معاهده با انگلیسیها به رسمیت شناخت، بلکه سیاست او در مورد سایر رهبران جنبش ضد انگلیسی و آزادی خواهانه ی شبه قاره، تغییر یافت.

در حالیکه پادشاه موصوف با جلوس بر تخت سلطنت و اقدام در جهت کسب استقلال افغانستان شور و شعف زیادی را در آن سوی دیورند و در شبه قاره ی هند ایجاد کرد و جنبش استقلال هند بسوی شاه جوان و انقلابی به عنوان پشتیبان پرشور و مطمئن مبارزات استقلال خواهانه می دید، اما عملکرد بعدی شاه در جهعت معکوس امیدواریهای جنبش مذکور به وقوع پیوست. رهبران مسلمان جنبش استقلال شبه قاره که در قلمرو پادشاهی امان الله خان به سر می بردند، پس از انعقاد معاهده ی نخست دولت افغانستان با انگلیس ها، تحت فشار قرار گرفتند. ظفرحسن آیبک از مبارزان جنبش استقلال شبه قاره در ان دوران می نویسد :« با وجود اینکه از طرف هیئت افغانی برای برپائی یک حکومت خودگردان درهندوستان، مددی نرسید، بلکه برعلاوه در دوران اقامت هیئت در هندوستان یعنی در آغاز سال 1919 میلادی بازداشت رهبران مسلمانان هند در هر دو طرف اغاز شد و این کار سبب رنج و اندوه من گردید. یک سال بعد، مولانا صاحب عبیدالله (وزیر داخله ی حکومت موقت هند که در کابل بسر می برد) علت این بازداشت ها را برایم بیان کرده فرمودند :« سردار محمودبیک طرزی قبل از حرکت بسوی منصوری از من تقاضا کرد، نامه ای برای دوستان خویش که در جمله مولانا محمدعلی جوهر و داکتر احمد انصاری نیز شامل بودند، بنویسم، تا اگر انگریز به تقاضای هیئت افغانی پاسخ مثبت نگوید و یا در پذیرش استقلال افغانستان لیت و لعل نماید، من این نامه را به رهبران مسلمان هندوستان تسلیم نمایم و بوسیله ی ایشان شورشی را بر ضد انگریزها، سامان دهم. هیئت بعد از اینکه به کابل آمد برایم نگفت که انها آن نامه را بدوستانم رساندند و اگر نرساندند، آنرا دوباره برایم مسترد نمایند. من این مساله ی حساس را از سردار محمودبیک طرزی هرگز نپرسیدم. اما از شاگرد او، عبدالهادی (داودی) که عضو هیئت بود، استفسار کردم. او هم جواب سردرگمی ارائه کرد و در من این اشتباه قوت گرفت که هیئت افغانی برای حصول امتیازی ار حکومت انگریز، ان نامه را به ایشان سپرده باشد که به اساس ان، بازداشت های دوستان من، رهبران مسلمانان هندوستان به پیمانه ی وسیع آغاز شد و الزام حکومت انگریز بر ضد ایشان بود که آنها به حکومت خیانت می نمایند و با حکومت های بیگانه یک جا شده، بر ضد انگلیس توطئه می چینند .» در اینکه این شبه ی مولانا صاحب مرحوم تا چه حد درست و او در این گمان خویش چقدر حق به جانب بود،  من چیزی گفته نمی توانم. اما حقیقت این است که در آن زمان تعداد زیادی از رهبران مسلمان هندوستانی بازداشت گردیدند و یا زیر نظر قرار گرفتند .» ( ما و پاکستان ص 144 تا 146 )

8-  اقدامات نادرشاه

« پس از سقوط سلطنت امیر امان الله خان و 9 ماه پادشاهی حبیب الله کلکانی، سردار محمد نادرخان به تخت سلطنت جلوس کرد. شاه مذکور در مورد معاهده ی دیورند و سرنوشت مردم آنسوی دیورند ... سیاست سکوت و اغماض را در پیش گرفت . محمد نادرخان ... نه تنها راه سکوت را برگزید بلکه با انگلیس ها توسط نماینده خاص خود در لندن معاهده ی نمود که مرز دیورند را تائید کرد و به نوبه ی خود، بدنبال سرداران حاکم قبلی به جدائی و تجزیه ی سرزمین های آن سوی دیورند از افغانستان، رسمیت بخشید.

... سردار شاه ولی پس از ورود به لندن، از طریق تبادله ی یادداشت دیپلوماتیک با « ارتر هندبرسن » وزیر خارجه ی بریتانیا در 6 جولای 1930 معاهده ی سال 1921 را مورد تائید قرار داد. در ماده ی دوم این یادداشت گفته می شود : « در پاسخ ( به یادداشت شما ) من نیز افتخار دارم تا رسما ضبط نمایم که در درک ما نیز همین است که این دو معاهده (معاهده 1921 و معاهده ی تجارتی جون 1923 ) دارای اعتبار تام بوده مرعی الاجرا می باشد.

ریچارد مکوناچی ( سفیر بریتانیا در کابل ) پس از ورود به کابل و احراز سفارت، از سیاست محمدنادرشاه در مورد آن سوی دیورند، اینگونه تصویر ارائه می کند :« سیاست خارجی نادرشاه طوریکه خودش و صدراعظمش اظهار داشته اند که روش صلح آمیز و ارام می باشد، از آنجای که تقاضای تعمیر مجدد اوضاع داخی، جمیع منابع و عایدات حکومت را سالیان متوالی جذب و هضم خواهد کرد، همچو روابط دوستانه باید برعلیه هر گونه تشدد، او را متقن سازد وطرز العمل امان الله خان در تخریش ترکستان روسی از یک طرف و هند از جانب دیگر، اکنون بکلی متوقف گردیده است. این سیاست و روش مطابق عقل و منطق است و هیچ دلیلی وجود ندارد که در روش صمیمانه ی آن شک و تردیدی ایجاد کند . » ( ما و پاکستان ص 149 تا 151 )

در یک سند تاریخی دیگر در مورد علاقمندی پشتونهای آن سوی خط دیورند، جهت پیوستن مجدد به افغانستان چنین می خوانیم: «اگر جنرال فیض محمد از جنرالانی که در خوست پکتیا مصروف وظیفه بود می گوید: « قبایل پشتون آنطرف دیورند قبل از آنکه انگلیسیها منطقه را ترک گویند، پیام ها به وی فرستاده بودند که در عوض بیرق های انگلیس، بیرق های افغانستان را بلند می نمایند. ولی وزارت دفاع به هدایت وزارت خارجه ی افغانستان که در آن وقت علی محمد وزیر آن بود، به این ژنرال از طریق وزارت دفاع چنین ابلاغ کرده که دولت موضوع را از طریق دیپلماسی تعقیب می کند. چنین حرکتی ترغیب نشود.» (ما وپاکستان ص 57 به نقل از واقعات سیاسی ص 196 )

با این همه تلاش و مبارزه ای که پشتونهای آن سوی خط دیورند، بغرض الحاق مجدد به افغانستان ازخود نشان دادند اما شاه هان و امراء افغانستانی، هیچ تلاش مثبتی به جهت الحق آنها به وطن آبائی شان از خود نشان ندادند و از فرصت های که پیش می آمد، استفاده نکردند. انها نه تنها تلاش مثبتی در این جهت از خود نشان ندادند بلکه جانب دولت استعماری بریتانیا در هند را گرفته، جهت تامین منافع آن فعالیت کردند.

 

+ نوشته شده توسط علی جان زاهدی در چهارشنبه دوم آذر 1390 و ساعت 20:4 |

عنوان فوق ، این پرسش را در ذهن ایجاد می کند که آیا متون دینی از مفسر و یا مفسران رسمی برخوردار می باشند ؟ در صورت مثبت بودن پاسخ ، آنها چه کسانی می باشند و از کدام ویژگیهائی برخوردارند ؟

قبل از ورود به بحث ، لازم است منظور خویش را از دو عنوان « متون دینی » و « مفسران رسمی » تبیین نمائیم . منظور ما از عنوان « متون دینی » قرآن کریم و سنت پیامبر اکرم « ص» ، می باشد .

منظور ما از عنوان « مفسران رسمی متون دینی » آن کسانی می باشند که درک و دریافت آنها از متون دینی ، از حجیت برخوردار است بقسمیکه هر گاه یک عنصر مومن ، به آن درک ها و دریافت ها ، باور قلبی و التزام عملی داشته باشد ، به حقیقت نائل آمده ، همای رستگاری را به آغوش می کشد .

بعد از این توضیح ، مدعی آن است که « متون دینی » از « مفسران رسمی دینی » برخوردار است و هرگاه این مفسران موجوود نباشند و یا از سوی جامعه به رسمیت شناخته نشوند ، نفس متون دینی به منابع اختلاف و نا هماهنگی تبدیل می شود و جامعه ی مومنان به تشطت و ناهماهنگی گرفتار می آید .

برای اثبات این مدعا ، سه دلیل وجود دارد :

1)      الف  دلیل عقلی : هر متن ـ اعم از دینی و غیر دینی ـ از دو ویژگی مهم برخوردار می باشد :

1-     ویژگی اول آن است که « متن » صامت است و خود ، سخن نمی گوید و آنچه را که در بطن خویش نفهفته و پنهان دارد ، خود بروز نمی دهد . این ویژگی « متن » ایجاب میکند که « مستنطقی » لازم است تا « متن» را به « نطق » و بیرون دادن مکنوناتش ، وادار نماید .

کشف و تبیین این مطلب برای « متن » از شاه کارهای امام علی «ع» می باشد . چه اینکه در حضور فیزیکی وی ، تنها او بود که به این ویژگی « متن » پی برد و انرا برای مسلمانان تبیین نمود. اما م«ع» در این مورد فرمودند : هذالقران انما هو خط مستور بین الدفتین لاینطق بلسان و لابدله من ترجمان و انما ینطق عنه الرجال ( نهج البلاغه خطبه 225 ) قرآنی که در دست ما قرار دارد از جنس خط می باشد و در بین دو جلد ، پنهان است . از خصوصیت خط و متن ، آن است که با زبان خودش به نطق و بیان معانی ، نمی پردازد ، و این ادمی زادگان هستند که از قرآن سخن می گویند و بس .

از جانب دیگر ، آدمی زادگان از حیطه اثرگذاری عوامل متخلف بیرونی و درونی از جمله حب و بغض نسبت به اشخاص و منافع و ضررها خارج نمی باشند فلهذا ، مترجمان ، معنایی را از دل « متن » بیرون می کشند که با خواسته ها و امیال انان هماهنگی و دمسازی داشته باشد .

این واقعیت ( عدم سخنگوئی متن و ترجمانی افراد از متن ) عملیه ی بیرون کشیدن معانی از دل متن را فوق العاده تخصصی کرده از چنگ افرادعادی ، خارج می نماید .

2-     برخورداری « متن » از ظرفیت قرائت ها و تفسیرهای گوناگون : قرآن و سنت ، هر دو ، از جنس « متن » هستند و « متن » در طبیعت خویش از ظرفیت برداشت ها ، درک ها و تفسیرهای گوناگون و حتی ، متضادی برخوردار می باشد . این ظرفیت متن سبب می شود که مخلص ترین و مومن ترین افراد، با الهام از همان ظرفیت ، درک و تصور و برداشت های مختلفی از «متن » داشته باشند و بر مبنای ان به دسته ها و گروه های گونناگونی تقسیم شده ، در برابر هم به صف ارائی بپردازند .

برای جلوگیری از چنین عوارض سوئی ، لازم می آید که سازوکاری در نظر گرفته شده ، ایجاد گردد تا وحدت جامعه حفظ شود و از متن ، بصورت معقول ، بهره برداری صورت گیرد . این سازو کار ، همان برخوردار شدن متن از مفسران رسمی ، است .

جوامع تکامل یافته ای که حیات جمعی و فردی خویش را به مبنای قانون، سامان داده اند برای تفسیر متن قانونی خویش ، ارگانی را تحت عناوین چون « دادگاه قانون اساسی » ، « شورای نظارت » ، «کمسیون مستقل تطبیق قانون اساسی » و ... ایجاد نموده اند . در مواقعی که بر سر تفسیر متن قانونی ، ناهماهنگی و اختلاف پیش می آید ، نظر ارگان مذکور متبع می باشد و با تبعیت از نظر آن ارگان است که هماهنگی جامعه حفظ می گردد .

وقتی ، بشر از عوارض متن اطلاع دارد و برای جلوگیری از آن عوارض ، چاره جوئی کرده است ، بسیار بعید و بلکه محال می نماید که خداوند ، از این عوارض متن بی اطلاع بوده و یا برای جلوگیری از آن ، چاره ای نه اندیشیده ، از آن غفلت کرده باشد . تبارک الله مما یقول الظالمون .

ب ـ دلیل تجربی : مهم ترین تجربه در این زمینه ، حیات اجتماعی مسلمانان است . در اینکه بعد از رحلت پیامبر «ص» جامعه ی مسلمانان دچار انوع ناهماهنگی ها شد ، جای هیچ گونه تردیدی نمی باشد ، اما علت این ناهماهنگی ها ، چیزی جز جدا شدن متن از مفسر رسمی خود نمی باشد .

با اینکه یاران پیامبر «ص» از تربیت مستقیم ایشان برخوردار بودند ، خدای واحدی را می پرستیدند ، به کتاب واحدی ایمان اورده بودند و تمسک می جستند ، از پیامبر واحدی پیروی می نمودند و ... ولی گرفتار اختلافات و ناهماهنگی های شدید گشتند. یکی از مهم ترین اختلاف ، اختلافی بود که در بین دختر پیامبر «ص» و اولین خلیفه پیامبر «ص» و دخترش ، پیش آمد . بعد از رحلت پیامبر «ص» ، اولین خلیفه اش ، اقدام به مصادره ی زمینی کرد که پیامبر «ص» در حیات خود ، در ا ختیار دخترش قرار داده بود . خلیفه ، برای قانونی نشان دادن اقدامش ، به سنت گفتاری پیامبر «ص» استدلال می کرد و حدیثی را به این صورت نقل می نمود : نحن معاشر الانبیا لا نورث درهما و لا دنیارا . ما گروه پیامبران ، درهم و دیناری به ارث نمی گذاریم . در مقابل ، دختر پیامبر «ص» به آیتی از قرآن کریم تمسک می جست و اقدام خلیفه را در رابطه با مصادره ی زمین فدک ، خلاف قانون می خواند . آیت قرآن کریم که مورد استدلال دخت گرامی پیامبر اکرم «ص» قرار می گرفت ، در سوره ی 27 و آیت شماره 16 موجود است . در این آیت ، خداوند از میراث بردن سلیمان از حضرت داود ، خبر می دهد . « و ورث سلیمان داود » سلیمان ، از داود ، میراث برد . دختر پیامبر «ص» در محضر مردم مدینه و در مجلسی که در مسجد تشکیل شده بود خطاب به خلیفه گفت : چگونه است ، ای ابابکر که تو میتوانی از پدرت میراث ببری و من از پدرم ارث برده نمی توانم ؟

قطع نظر از طرفداران خلیفه و دختر پیامبر «ص» ، از منظر یک عنصر بیطرف ، در این صحنه ، سنت پیامبر «ص» در برابر آیتی از قران کریم قد بر افراشته ، سر ناسازگاری در پیش گرفته بود . هر انسان بیطرف مسلمان ، زمانی که به مشاهده ی این صحنه می پرداخت ، بلادرنگ از خود می پرسید : حق با کیست ؟ منطقا ، این سئوال ، پرسشی به جائی بوده و خواهد بود.

تضاد و تقابل در بین مسلمانان و بویژه یاران پیامبر «ص» در همین یک مورد اختصاص نه یافت بلکه یاران پیامبر «ص» با تمسک به آیاتی از قرآن کریم و سنت پیامبر «ص» در برابر هم صف آرائی کرده ، نفوس فراوانی تلف شدند . دردناک تر از این ، گروه از مسلمانان ، با تمسک به آیاتی از قرآن کریم ، خلیفه ی چهارم را تکفیر نموده ، اقدام به ترور وی نمودند و سرانجام به عملی کردن این ایده ی خویش ، موفق شدند.

تضاد و تقابل یاران پیامبر «ص» تنها در عرصه ی سیاست منحصر نمی شود بلکه روبش مذاهب کلامی ، فقهی ، تفسیری و ... در جامعه ی اسلامی ، از همین سرچشمه آب می خورد . به منافقان و غرض ورزانی که به اسلام ایمان نیاورده ، در پی تخریب دین فعالیت می کردند ، کاری نداریم . چه آنکه آنها دشمن اند و از دشمن ، جز دشمنی و خصومت ورزی ، انتظار غیر معقول است . روی سخن متوجه کسانی هست که به اسلام ، عمیقا باور داشتند و آنچه را که مطرح می کردند ، با ایات قران کریم و احادیث پیامبر اسلام « ص» مستند سازی می کردند و باور داشتند که آنچه گفته و نوشته اند از متن دین ، هست .

هر گاه فرض بر این باشد که قرآن کریم و سنت پیامبر «ص» ، فاقد مفسر رسمی می باشد و هر فرد پیامبر دیده ای (صاحب) می تواند به تفسیر قران کریم و سنت پیامبر «ص» اقدام نماید و تفسیر وی از قرآن و سنت از نظر اعتبار ، هم سطح و همسنگ تمامی تفاسیر دیگر باشد ، بوجود آمدن ناهماهنگی در حیات جمعی اجتناب ناپذیر می شود.

ج ـ دلیل سومی که بر لزوم موجودیت « مفسر رسمی دینی » دلالت دارد ، فقدان کار آمدی « متن » در غیبت « مفسر رسمی » است . هر گاه قرار باشد که هر فرد و جمع انسانی ، اقدام به تفسیر قران و سنت نمایند و تفسیر همه ، در عرض هم قرار گرفته ، از اعتبار و ارزش مساوی برخوردار باشد ، « متن » از کارآمدی لازم باز می ماند . زیرا ، هر فرد و جمع ، تفسیر خود از «متن» را ارائه داده با عکس العمل صاحبان تفسیر ، رو برو گشته با چوب تکفیر و قانون شکنی روبرو می گردند . این جاست که بازار اتهام کفرورزی و قانون شکنی گرم شده ، همه به تکفیر همه می پردازند و در نتیجه ، همه به جنگ هم اقدام می نمایند و بدین ترتیب ، مقوله های مهمی چون نظم ، امنیت ، الفت ، هماهنگی ، تعاون و ... بشدت صدمه می بینند و یا بکلی نابود می شوند . در حالیکه فلسفه ی حاکمیت قانون در جامعه ی انسانی ، ایجاد نظم ، برقرار شدن امنیت ، تولید و گسترش مقوله ی الفت و همگرائی ، معاضدت و همیاری و ... می باشد .

چرا گروه خوارج به تکفیر خلیفه ی چهارم ، علی بن ابیطالب «ع» ، پرداختند و سپس به جنگش آمدند ؟ مطلب جز این بود که آنها از آیه ی ان الحکم الا لله (5/6) تفسیر خاص خود را داشتند که می رساند هر کس به حکمیت غیر خدا تن در دهد ، از دائره ی مسلمانی بیرون می رود ؟!

امام «ع» تفسیر خاص خودش را از این ایه ارائه داده یاد آور می شد که اولا این شما بودید که مساله ی حکمیت را بر ما تحمیل کردید و در ثانی ، ما ، به حکمیت قرآن تن در دادیم ه حکمیت مردان و در مرتبه ی سوم در بین امارت و حاکمیت فرق موجود است و چهارم اینکه با حکم قرار دادن انسان ، کسی از دایره ی مسلمانی بیرون نمی رود ، ولی این توضیحات به گوش گروه خوارج راه باز نمی کرد و عاقبت آن شد که قرآن ، از حاکمیت باز ماند و هر گروه و فرقه ای به تفسیر خود از متن ، محکم چسپیدند و جامعه ی اسلامی آن روز ، از برکات و فیضوات حاکمیت قران بر جامعه ، محروم ماند .

بدون شک رمز مهم یک پارچگی و هماهنگی جامعه ی تحت رهبری پیامبر «ص» ، حضور مفسر رسمی در کنار «متن» بود . پیامبر اکرم بحیث مفسر رسمی قرآن کریم ، از سوی جامعه به رسمیت شناخته شده بود که در نتیجه ، هیچ تفسیری از «متن» در ذهنیت افراد جامعه نمی توانست با تفسیر پیامبر «ص» از متن برابری و همسری نماید بلکه تفسیر پیامبر «ص» از متن حیثیت و ملاک بودن را برای صحت باقی تفاسیر ، بازی می کرد . و اما زمانی که « متن » از مفسر رسمی جدا افتاد و همه ی تفاسیر در عرض هم قرار گرفتند ، وحدت جامعه بهم خورد و جای خویش را به ناهماهنگی داد و تمامی برکات و فیوضاتی که از در کنار با هم بودن « متن » و « مفسر رسمی » نصیب جامعه می گردید از بین رفت .

در بینش تشیع ، متون دینی (قرآن و سنت ) از مفسر رسمی برخوردار می باشد ، پیامبر «ص» در زمان حیات خود، شخصا ، مفسر رسمی قرآن و سنت بود ، و قبل از آنکه از دنیا برود ، مفسران رسمی متون دینی ای بعد از خویش را در این زمینه معرفی نمود . علماء شیعه حدیثی را از پیامبر «ص» نقل می کند که پیامبر «ص» خطاب به علی بن ابیطالب «ع» فرمود : « یا علی انت تبین » علی ! تنها توئی که  (متون دینی را برای مسلمان ) تبیین می نمائی .

هم چنین شیعه معتقد است که به روز هیجدهم ذی الحجه ، سال دهم هجری ، در غدیرخم ، موقعیت های علی «ع» رسما از جانب پیامبر «ص» در حضور یک صد و بیست هزار حاجی ، اعلام گردید . یکی از این موقعیت ها ، موقعیت تفسیری علی «ع» از متون دینی می باشد .

خداوند در قران کریم ، به مسلمانان چنین خبر می دهد : الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا (5/3)

امروز ، دین شما را برای تان کامل نمودم و نعمت خویش را بر شما اتمام کردم و اسلام برا بحیث یک دین ، برای شما پسندیدم . شیعیان به این باورند که این ایه بمناسبت معرفی شدن موقعیت علی «ع» در روز غدیر خم  ، بوسیله ی پیامبر «ص» برای مسلمانان ، نازل شده است . با معرفی و مشخص شدن رهبر ، رئیس دولت موقت و مفسر متون دینی ،  دین کامل و نعمت های خدا بر مسلمانان به پایه ی اتمام رسید .

همین طور ، شیعیان معتقدند که پیامبر «ص» خاندان خویش را بحیث «عدل » قرآن معرفی نمود و گفت : من در میان شما دو چیز گران بها را به جای گذاشتم . تا زمانی که به آن دو چیز تمسک می جوئید ، راه را گم نمی کنید . اندو چیز از هم جدا نمی شوند و هر دو ، یک جا ، بر لب حوض کوثر ، بر من وارد می شوند . اندو چیز ، کتاب خدا و اهلبیتم می باشد . یعنی متن  دینی ، همراه با مفسران رسمی خویش .

به نظر اهل سنت ، متون دینی (قرآن و سنت )دارای مفسران رسمی نمی باشند و هر مسلمانی می تواند به تفسیر دینی اقدام نماید و تفسیرش در عرض تفاسیر دیگر قرار می گیرد و از همان حیثیت و اعتبار ، برخوردار می شود . به همین خاطر ، عده ای از علماء انها ، حدیث ثقلین را بگونه ای دیگر نقل کرده اند. نقل حدیث ثقلین به گونه ی دیگر ، چنین می شود : پیامبر «ص» گفت: من در میان شما دو چیز گران سنگسی را به جا گذاشته ام . آن دو چیز عبارت است از کتاب خدا و سنتم .

البته این تذکر مفید خواهد بود که دریابیم : قرآن و سنت گفتاری پیامبر «ص» ، هر دو از جنس متن اند و هم چنانی که دیده شد ، از خصوصیت اینکه متن، متن ، خود سخن نمی گوید و نیاز به مترجم و مفسر دارد . از دو ویژگی ای که برای متن گفته شد ، سنت گفتاری پیامبر «ص» نیز برخوردار می باشد .

 

 

+ نوشته شده توسط علی جان زاهدی در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 و ساعت 15:41 |



از روزي که ( به اصطلاح ) « دست چپ و راست » خود را شناختم ، سخن از دشمني پاکستان با افغانستان در ميان بود و در اين راستا، داستانهاي زيادي سر زبانها به گردش بود . بعنوان مثال ، فردي که دوره ي عسکري خويش را گذرانده بود و به ده من متعلق مي شد ، يکي از خاطرات دوران عسکري خويش را چنين نقل مي کرد : يک شب در قشله ي عسکري در خواب بودم که چورک شد . از خواب برخاستم ، ديدم که همقطارانم ، سراسيمه به اين سو و آن سو مي دوند و محشري بر پا شده است . يک چيز معلوم بود و آن اينکه : هر کس مي خواست زودتر دريشي نمايد و براي گرفتن اسلحه آماده شود. من نيز ، بلادرنگ لباس پوشيدم . در همين گير و دار ، يک نفر فرياد مي کشيد : « بوغوندم کجايه ؟ بوغوندم کجايه ؟ ... » در آن هنگامه ي محشرآسا ، کسي به فريادهاي آن فرد گوش نداد و همه دويديم به سمت سلاح کوت و به لين ايستاد شديم . کمي نفس تازه کرديم و تازه از همديگر پرسيديم : چه خبر شده است ؟ تمامي عسکرهاي به صف ايستاد شده ، اظهار بي اطلاعي کردند ، يک صاحب منصبي که متوجه سوال شد ، جواب داد : پاکستان حمله کرده است . بعد از گذشت چند دقيقه اعلام شد که راپور حمله ي پاکستان دروغ بوده ، و ما اجازه يافتيم به اطاق هاي خود برگرديم . به اطاق ها که برگشتيم  اوضاع حالت عادي بخود گرفته بود و تازه به ياد داستان عسکري افتاديم که هر دم مي گفت : « بوغوندم کجايه ؟ » بعد از پرس و جوي نه چندان زياد ، دريافتيم که مرد مورد نظر در اول شب ، يونيفورم خود را پيچانده و با کمر بند خود محکم بسته بوده ، يونيفورم پيچيده شده ، بصورت توپ فوت بال در آمده بوده . وقت آن هياهو بر پا مي شود ،  عسکر صاحب دريشي ، از فرط سراسيمگي ، تنها چيزي که از کل مشخصات دريشي اش به ذهنش باقي مي ماند ، همان قيافه ي توپ فوتبال گونه ي ان مي باشد وبس . به همين خاطر ، فرياد مي کشيده که « بوغوندم کجايه ؟ ... » وقتي که به اصل ماجرا پي برديم ، تا صبح خنديديم .

در دوران حاکميت طالبان که به ايران ، اواره شده بودم ، فرصتي پيش آمد که در مورد تاريخ افغانستان مطالعاتي انجام دهم و ما به الاختلاف پاکستان و افغانستان توجهم را بيشتر بخود جلب نمود و دريافتم که دولت مردان افغاني ، از لحظه ي به قدرت رسيدن شاه محمود تا حالا ، بطور منظم ، ذهن مردم افغانستان را با مقوله ي خصومت ورزي با پاکستان ، پروگرام کرده اند ، بدون اينکه مردم بدانند ، علت اصلي اين خصومت ورزي چيست ؟ ذهن ما نسبت به پاکستان چنان شرطي شده است که تا کلمه ي « پاکستان » را مي خوانيم و يا مي شنويم ، بيدرنگ به «خصومت » منقل مي شويم . آنچناني که وضعيت « ذهن شرطي شده » ايجاب مي نمايد ، ما هيچگاه از خود نپرسيديم که علت و يا علت هاي خصومت ورزي پاکستان با افغانستان چيست ؟ آيا دولت مردان افغانستاني ، در خلق اين خصومت نقش نداشته اند ؟ تاريخ اين خصومت ورزي به کدام مقطع زماني ، بر مي گردد ؟ اگر افغانستان و پاکستان در حالت دوستي بسر ببرند ، بهتر نيست ؟ اگر پاسخ مثبت باشد ، راه هاي ايجاد دوستي ، کدام اند و چگونه طي مي شوند ؟ دولت مردان پاکستاني چه مي گويند ؟ آنها علت و يا علت هاي خصومت ورزي را در چه چيزي جستجو مي نمايند ؟ آن ها راه حل را چگونه مطرح مي نمايند ؟ و پرسشهاي ديگري از اين سنخ .

تا جاي که خوانده و يا شنيده ام ، مساله ي « به رسميت شناختن خط ديورند » از جانب دولت هاي افغانستان ، محور تمامي بگو ، مگوها ، تقابل ها و خصومت ورزيها ، در بين پاکستان و افغانستان مي باشد . در زمان صدارت شاه محمود (1946) بگو ، مگو در باره ي وضعيت پشتونهاي آن سوي خط ديورند ، آغاز شد و روح اين بگو ، مگوها ، از به رسميت شناختن خط ديورند و عدم آن ، از جانب افغانستان ، بر مي گردد. خصومت ورزي در بين دو کشور از اين نقطه و از آن تاريخ آغاز شد و در جريان زمان ، هر يک از دو کشور ، به تناسب ظرفيت ها و  توانمنديهاي خويش ، عليه همديگر اقدام نمودند .

در نظر است ، حتي المقدور ، در مورد چگونگي ايجا شدن خط ديورند و مطالب مربوط به آن ، معلوماتي ارائه گردد و نوشته ي که پيش روي شما قرار دارد ، اولين قدم ، در اين زمينه به حساب مي آيد .

زماني که احمدشاه دراني به سال 1747 به قدرت رسيد، سوقيات خويش را به سمت شرق افغانستان آغاز کرد . در آن مقطع ار تاريخ اين منطقه ، چيزي به نام « مرز » ثابت و غير قابل عبور وجود نداشت . مرز هر کشور ، به تناسب قدرت نظامي آن کشور تغيير مي کرد . هر کشور ، تا هر جاي که مي توانست و توان نظامي اش اجازه مي داد ، به پيش روي ادامه مي داد و در هر جاي که قدرت نظامي ديگري ، جلو پيش روي ان را سد مي کرد ، همانجا « مرز » شکل مي گرفت . اگر قوه ي مانع مي توانست قوه ي مهاجم را به عقب براند «مرز» نيز در جاي شکل مي گرفت که قواي مهاجم ، در برابر قوه ي جديد مي ايستاد و پيش روي ان را سد مي کرد .

بر اين اساس احمدشاه با قواي تازه نفس خود ، تنها به فتح کابل و شرق افغانستان بسنده نکرده ، به تعقيب نيروهاي شکست خورده ي هند پرداخت و در يکي از لشکرکشي هاي خويش ، دهلي پاي تخت هند را نيز اشغال کرد و پادشاه هند را بحيث نماينده ي خويش ابقا نمود و خود با سپاه خويش با دست آورد سي هزار بار حيوان غنيمت به قندهار برگشت . بعد از مرگ احمدشاه ، سه عامل ، دامنه ي متصرفات احمدشاه را روز به روز محدود کرد . اين سه عامل عبارت بودند از :

1-      به ضعف گرائيدن وارثان تاج و تخت احمدشاه .

2-      نفوذ استعمار بريتانيا در شبه قاره هند ، بنام کمپني هند شرقي .

3-      هندوستاني هاي مخالف سلطه ي پتانها در هند .

تقريبا تا رود سند ، سرزمين هاي از تصرف حاکمان افغانستان بوسيله ي قدرت نظامي ـ اعم از اينکه اين قدرت نظامي به استعمار بريتانيا مربوط بوده و يا به سک هاي هندوستان ـ خارج مي شده و هيچ عامل ديگري در مشروعيت اين جدا سازي موثر نبوده است . کانه حاکمان افغانستاني بيگانگان غاصبي تلقي مي شدهاند که صاحبان اصلي آن سرزمين و يا يک نيروي قدرتمند ديگر . به بيرون کشيدن آن سرزمين از تصرف حاکمان افغاني ، خود را محق مي پنداشته اند و همانطوري که حاکمان افغاني از طريق اعمال زور ، به تصرف آن سرزمين اقدام مي کرده اند ، آنها نيز ، از همان طريق و به شيوه ي معمول خود حاکمان افغانستاني ، استفاده مي برده اند . به اين ترتيب افغانستاني ها با استفاده از زور ، سرزميني را فراچنگ آورده بودند ، اين هاي نيز با استفاده از زور بيشتر ، آن سرزمين ها را از چنگ شان بدون انجام هيچ تشريفاتي بيرون مي کشيدند .

اما ، برخورد استعمار بريتانيا و سک ها ، نسبت به سرزمين هاي واقع در شمال رود سند ، فرق داشته است . جدا شدن قسمت هاي از اين سرزمين ها ، علاوه بر اعمال قدرت نظامي ، مرز ميان افغا و شبه قاره با نوشتن نوع قرار داد و امضاي آن بوسيله ي طرفين مشخص مي شده است . نوشتن اين قرار ادها مبين اين واقعيت مي تواند با شد که استعمار بريتانيا و سک ها ، سرزمين هاي شمال رود سند را از ان افغانستان مي دانسته اند و با نوشتن قرار داد و گرفتن امضا امراء افغانستاني ، اين پيام را القا مي کردند که مرز اصلي رودخانه ي سند مي باشد اما با توافق اميري از امراء افغانستاني ، مرز جديد ، در داخل سرزمين هاي واقع در شمال رود ، ايجاد شده است .

اولين قرار دادي که مرز جديد افغانستان را با شبه قاره ي هند مشخص مي کرد و در قلب سرزمين هاي واقع در شمال رود سند قرار داشت در بين سه نفر به امضا رسيد . اين سه نفر عبارت بودند از شاه شجاع ، يکي از نوادگان احمدشاه دراني ، مکناتن ، نماينده حاکم انگلييسي هند و رنجيت سنگ پادشاه پنجاب . اين قرار داد سه جانبه ، بنام « پيمان لاهور » در تاريخ معروف است .

در ماده ي اول اين معاهده که به سرزمين هاي واقع در شمال رود سند مربوط مي شود و با جدا شدن سرزمين هاي از خاک افغانستان ، مرز جديدي در بين افغانستان و شبه قاره بوجود مي آيد ، چنين امده است : « اول (ماده اول ) انچه ممالک متعلقه ي اين روي آب سند که در تحت تصرف و در علاقه سرکار خالصه جي ( رنجيت سينگ) داخل است صوبه ي کشمير معه ي حدود شرقي و غربي و جنوبي و شمالي ، اتک چهچه و هزاره و کهبل  و انت و غيره توابع آن ، پيشاور معه يوسف زايي و غيره و خطک و هشنگر و مچهني و کوهات و هنگو و سائر توابع آن ، پشاور تا حد خيبر و بنو و دورو وزيري و تانک و گرانگ و کاله باغ و خوشحال گده و غيره توابع آن ديره اسماعيل خان ، معه توابع آن ، ديره غازي خان و کوت متهن و عمر کوت و غيره ، معه جميع توابع آن و سنگهر وارد هند اجل و حاجي پور و رجن پور و هر سه کچهي ملک منگيره با تمام حود آن ، صوبه ملتان با تمام ملک آن ، سرکارشاه موصوف و سائر خاندان سدوزائي را در ممالک مرقومه الصدر را هيچ دعوي و سروکار ، نسلا بعد نسل و بطنا بعد بطن نيست و نخواهد شد . همين عنوان مدام ملک مذکور ملک و مال خالصه جي نسلا بعد نسل و بطنا بعد بطن هست و خواهد بود . » ( ما و پاکستان ص 113 به نقل از شاه شجاع الملک ، واقعات شاه شجاع ص 185 )

يک تعداد از سرزمين هاي افغانستان بوسيله ي « پيمان گندمک » از پيکر اين کشور جدا شده ، به شبه قاره ي هند ، ملحق گرديد . اين پيمان به سال 1879 و توسط ميرمحمد يعقوب خان از يک طرف و سرلوئيس کيوناري ، نماينده دولت انگليسي هند ، از جانب ديگر ، به امضا رسيد که در ماده ي اول آن چنين امده است :

« 1- امير محمد يعقوب خان تصديق مي نمايد که شالکوت و علاقه ي فوشنج تا کوي کوژک و علاقه ي کرم تا حدود جاجي و دره ي خيبر تا حدود شرقي هفت چاه و لندي کتل که جديدا به تصرف قشون انگلستان در آمده است از مملکت افغانستان مجزا و براي هميشه به خاک هندوستان متصل مي شود . » ( ما و پاکستان ص 126 به نقل از تاريخ سياسي افغانستان ص 314 )

سومين قرار دادي که در بين مامورين حکومت انگليسي هند و امراء افغانستاني به امضا رسيد ، به سال 1893 ميلادي بود . يک طرف اين قرار داد ، امير عبدالرحمان و طرف ديگر ان سر هنري مارتيمر ديورند بود . با امضاي اين قرار داد ، اخرين سرخط و يا « مرز » در بين افغانستان و شبه قاره ي هند ، مشخص گرديد و جانبين قرار داد ، ان را به رسميت شناختند . در اين قرار داد ، قطعات اراضي در برابر هم مبادله مي شود ، گرچند ، آنچه را حاکمان هند از افغانستان مي گيرند ، بسيار ، بسيار بيشتر از آنچيزي مي باشد که به افغانستان پس مي دهند .

در ماده ي سوم اين معاهده چنين آمده است : « پس ، دولت بهيه برتانيه متعهد مي شود که جناب امير صاحب اسمار و وادي بالاي آن را تا چنگ، در قبضه ي خود بدارند و طرف ديگر ، جناب امير صاحب متعهد مي شود که هيچ وقت در صوات و باجود و چترال ، معه ي وادي ارنو يا باشگل ، مداخلت و دست اندازي نخواهد کرد . دولت برتانيه نيز متعهد مي شود که ملک بيرمل را چنانکه در نقشه مفصل که به جناب امير صاحب از قبل داده و نوشته شد ، به جناب امير صاحب واگذار نموده شود و جناب امير صاحب ، دست بردار از ادعاي خود به باقي ملک وزيري و داور مي باشند و نيز دست بردار از ادعاي خود به چاگي مي باشد . »  ( ما و پاکستان ص 133 به نقل از تاريخ روابط سياسي افغانستان از زمان امير عبدالرحمان خان تا استقلال ص 25 )

يک قسمت مبادله ي ديگر زمين هم صورت گرفته است که در بند پنجم اين معاهده به آن پرداخته شده است . اما از آنجاي که اين مبادله جزئي به نظر مي رسد ،از ذکر آن خودداري مي شود و کسانيکه مي خواهند از آن اطلاع يابند به کتاب « ما و پاکستان » نوشته ي آقاي محمد اکرام انديشمند ، ص 134 مراجعه نمايند . مرز ديورند ، آخرين مرزيست که در بين کشور افغانستان و شبه قاره هند ، شکل گرفته ، امراء افغانستاني تا قبل از صدارت سردار محمد داود خان ، آن را به رسميت شناخته و عملا ، به آن پاي بندي خويش را نشان داده اند  .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی جان زاهدی در سه شنبه دهم آبان 1390 و ساعت 15:28 |
علي رغم اينکه « خط ديورند » بعنوان خط مرزي ميان افغانستان و شبهه قاره هند ، از جانب امير عبدالرحمان مورد توافق قرار گرفت و اميران و شاه هائي که بعد از وي در افغانستان به قدرت رسيدند ، نيز ان را به رسميت شناختند، در زمان صدارت شاه محمود مورد بگو و مگو قرار گرفت و در زمان صدارت داود خان بحيث يک موضوع حاد که چند بار افغانستان را به مرز جنگ با پاکستان نزديک کرد ، تبديل شد و در راستاي آن ، هر دو کشور ، به قطع کليه ي روابط خود اقدام کردند و دوباره آشتي نمودند و اين قهر و آشتي چندين بار تکرار گرديد . بتاريخ 1946 خط ديورند بعنوان يک معضل در بين پاکستان و افغانستان بوسيله سردار شاه محمود مطرح گرديد . از آن تاريخ (1946 ) تا امروز (2011 ) ، 65 سال مي گذرد . در اين مدت اوضاع افغانستان بشدت به وخامت گرائيده ، هر روز که در افغانستان ميگذرد چندين نفر به قتل ميرسد ، امنيت از اين کشور رخت بربسته است و در يک کلام ، افغانستان در سراشيب سقوط قرار دارد . رئيس جمهور کرزي ، در آخرين تحليل خويش ، عامل تمامي اين مصيبت ها را در عملکرد دولت مردان پاکستان نسبت به افغانستان تشخيص داده است و راه حل ان را در مذاکره با پاکستان مي داند . از ديدگاه رئيس جمهور کرزي عامل تمامي مصيبت ها در افغانستان ، گروه طالبان و القاعده مي باشد که در پاکستان موجود مي باشند و از قرار گاه هاي امن ، در ان کشور برخوردارند و دولت مردان ان کشور به تربيت ، تمويل ، تسليح و صدور ان ها به افغانستان ، مي پردازند . اين در حالي است که دولت مردان پاکستان عامل بحران فعالي در افغانستان را در سه چيز ديگر مي بينند که آن سه چيز از شيوه ي علکرد دولت مردان افغانستان نسبت به پاکستان ، نشأت مي نمايند . آن سه چيز عبارتند از : 1- عدم به رسميت شناخته شدن خط ديورند ، ازز جانب دولت مردان افغانستان 2- مقدم دانستن دوستي با کشور هند ، نسبت به کشور پاکستان 3- روي کار آمدن دولت هاي خصومت ورز با پاکستان ، در کابل حال ، پرسش اينجاست ، هرگاه دولت افغانستان ، هيئتي براي مذاکره ، به پاکستان بفرستد، روي کدام موضوعات ، با دولت مردان پاکستان ، مذاکره خواهد کرد ؟ موضوعاتي که از نظر دولت افغانستان عامل بحران در افغانستان شناخته شده اند و يا موضوعاتي که از ديدگاه دولت مردان پاکستان ، در افغانستان ، بحران زائي نموده اند و مي نمايند ؟ به نظر اين قلم ، هرگاه در ديدار هيئت اعزامي از کابل به اسلام آباد ، تنها به معضل گروه طالبان و القاعده پرداخته شود و مسائل مورد نظر دولت مردان پاکستان طرح و حل نگردد ، مشکل کماکان سر جاي خود باقي خواهد ماند و بحران در افغانستان فرو نخواهد خوابيد . با اين هم بايد منتظر ماند و شاهد اقدامات دولت مردان افغانستان بود و در آينده همه چيز روشن خواهد شد . قبل از اعزام هيئت دولت مردان افغانستان به پاکستان ، لازم است به چند موضوع رسيدگي شود : 1- افغانستان از عدم به رسميت شناختن خط ديورند چه مي خواسته و چه مي خواهد ؟ 2- افغانستان ، جهت دستيابي به خواسته هايش ، از کدام ابزار و امکاناتي استفاده مي برده و استفاده مي برد ؟ 3- چرا دولت مردان افغانستان ، ادعاهاي خويش را در مورد خط ديورند ، در قبل از سال 1946 که اقدامات دولت هند برتانوي در مورد اعطاي استقلال به شبهه قاره هند به پايان خود رسيده بود ، مطرح نکردند ؟ اظهارات دولت مردان افغانستان در مورد سوال اول ، روشن نيست اما ميتوان در اين زمينه ، سه فرض را به قرار ذيل مطرح کرده مورد بررسي قرار داد : الف الحاق قبائل سرحد آزاد ، به افغانستان ب برخوردار شدن قبائل سرحد آزاد از استقلال کامل ج برخوردار شدن قبائل سرحد ازاد ، از نوع خودمختاري . اولين هيئتي که از جانب دولت افغانستان بمنظور مذاکره پيرامون مسائل قبائل سرحد آزاد ، عازم کراچي شد ، به سال 1947 بود که رهبري اين هيئت را شخصي بنام نجيب الله تورويانا بعهده داشت . اين هيئت پس از مذاکره با دولت مردان پاکستاني و بازگشت به افغانستان گزارش کار خود را چنين بيان کرد : « به مقامات رسمي و رجال بزرگ پاکستان ، اشکار گردانيديم که سرنوشت اينده و ستاتوئي (؟) برادران افغان که در ميان خط ديورند و سند زندگاني مي نمايند ، يک مسأله اي است که مورد علاقه و دلچسپي خورد و بزرگ افغانستان مي باشد و افغانها ، اين مساله را مساله ي حيات و ممات خود ميدانند . ما نمي گوئيم که تامين حقوق و حريت و هويت آنها (پشتونستان ) به نقص پاکستان و رفقاي مسلمانها تمام شود. ما اصلا به اين پندار نيستيم که تامين حقوق انها به نقص و خساره ي پاکستان تمام مي شود . تنها چيزي را مي خواهيم انست که افغانهاي ميانه ي ديورند و سند با اتونومي کامل ، کشور واحدي را تشکيل نمايند که موسوم به نا مي باشد که از قوميت انها نمايندگي کند و به اين وسيله هويت انها محو و شخصيت انها تباه نشود . ما ميخواهيم ازادي مشروع و استقلال برادران سرحد آزاد ما محفوظ مانده ، در تحت فشار نظامي و استبعاد قرار نگيرند و روابط آنها با پاکستان بر اساس موافقات بوده ، دروازه ي وحدت و يگانگي شان با ساير برادران افغان و پشتونستان که شامل حکومت اتونومي پشتونها خواهند بود ، باز باشد . و با آنها مساعدت بعمل آيد تا سويه ي مادي و معنوي زندگي شان بلند برود . زيرا تنها در اين صورت ، ممکن است که حقوق افغانهاي انطرف سرحد تامين گردد و هم دولت جديدالتشکيل برادر و همسايه ي ما پاکستان به خساره ي متوجه نشود . و هم قلوب هر فرد کشور افغانستان التيام پذيرد و محيط دوستي به روي کار ايد که در پرتو آن قناعت و آرامي ضمير ملت افغانستان و دولت پادشاهي بتواند با حکومت پاکستان ، سياست تزلزل ناپذير دوستي و همکاري را پيش گيرد . و اين نقطه را نيز به افراد حکومت پاکستان توضيح نموديم که نبايست مراجعات و اظهارات من و نظريات و اقدامات حکومختم را مداخله در امور پاکستان محسوب دارند و يا مخالفت پرستيژ خويش بشمارند . (ما و پاکستان ص 76 ) همانطوري که به مشاهده مي رسد ، اين گزارش به هيچ يک از سه گزينه ي ذکر شده بصورت واضح و بدور از ابهام دلالت نمي کند ، مگر اينکه جملات ان را در يک چينش جديد قرار دهيم . در چينش جديد ، الحاق قبائل سرحد ازاد ، به افغانستان منتفي مي باشد . دليل اين مطلب آن است که گزارش گر ، روي خسارت نديدن پاکستان از بحقوق رسيدن پشتونهاي مابين ديورند و سند ، تاکيد مي ورزد . او مي گويد : « ما نمي گوئيم که تامين حقوق و حريت و هويت آنها ( پشتونها ) به نقص پاکستان و رفقاي مسلمانها تمام شود . » اين تاکيد در چند جاي ديگر اين گزارش تکرار مي گردد . بديهي است که الحاق پشتونهاي مابين خط ديورند و سند ، به افغانستان به ضرر کشور پاکستان تمام مي شود در حاليکه افغانستان خواهان متضرر شدن پاکستان نمي باشد ، بنابراين قضيه ي الحاق پشتونهاي مابين ديورند و سند ، به افغانستان منتفي است . از اين پاراگراف « تنها چيزي را که مي خواهيم انست که افغانهاي ميانه ي ديورند و سند با اتونومي کامل ، کشور واحدي را تشکيل نمايند که موسوم به نامي باشد که از قوميت انها نمايندگي کند و به اين وسيله هويت انها محو و شخصيت آنها تباه نشود . ما ميخواهيم ازادي مشروع و استقلال برادران سرحد ازاد ما محفوظ مانده ، در تحت فشار نظامي و استعباد قرار نگيرد و روابط انها با پاکستان بر اساس توافقات بوده ، دروازه ي وحدت و يگانگي شان با ساير برادران افغان و پشتونستان که شامل حکومت اتونومي پشتونها خواهند بود، باز باشد » بوي ايجاد کشور مستقل براي پشتونهاي ما بين خط ديورند و سند ، به مشام مي رسد ، اما درخواست بعدي هيئت افغانستاني ، براي انها ، اين احتمال را نيز منتفي مي نمايد . هيئت افغانستاني درخواست بعدي خويش را چنين بيان مي کند : « و با آنها مساعدت بعمل آيد تا سويه ي مادي و معنوي زندگي شان ( پشتونهاي مابين خط ديورند و سند ) بلند برود » اگر پشتونهاي مابين خط ديورند و سند از کشور مستقلي برخوردار گردند ، هيچ دليلي وجود ندارد که پاکستان را ملزم نمايد تا در بلند بردن سويه ي مادي و معنوي زندگي اين کشور مستقل ، مساعدت نمايد . نکته ي ديگري که ايده ي تشکيل کشور مستقل پشتونهاي مابين ديورند و سند را رد مي نمايند ، تصويري است که هيئت افغانستاني از وضعيت پشتونهاي مابين خط ديورند و سند که بحقوق خود دست يافته اند ، ارائه مي دهد . هيئت مذکور مي گويد : « تنها در اين صورت ، ممکن است که هم حقوق افغانهاي انطرف سرحد ، تامين گردد و هم دولت جديد التشکيل برادر و همسايه ي ما پاکستان به خساره ي متوجه نشود . » در صورتي که پشتونهاي مابين خط ديورند و سند بحقوق خود مي رسند ، باز هم پاکستان ، بصورت همسايه ي افغانستان باقي مي ماند . همسايه باقي ماندن پاکستان و افغانستان ، در صورتي عملي مي شود که پشتونهاي مابين خط ديورند و سند ، از کشور مستقل برخوردار نشوند و در غير اين صورت ، انکه با افغانستان و پاکستان ، همسايه خواهد شد ، کشور مستقل پشتونهاي مابين خط ديورند و سند مي باشد و بس . با توجه به چينش جديد متن گزارش و توضيحاتي که ارايه گرديد ، ميتوان خواسته هاي افغانستان را براي پشتونهاي مابين خط ديورند و سند ، بشکل ذيل برشمرد : 1- پشتونهاي مابين خط ديورند و سند از يک واحد اداري مخصوص بخود و مستقل از ديگر واحدهاي اداري پاکستان ، برخوردار باشند . 2- عنوان اين واحد اداري بگونه اي انتخاب شود که بازتاب دهنده ي هويت قومي پشتونهاي مابين خط ديورند و سند باشد . 3- اين واحد اداري ، در يک قرار داد و موافقت نامه با پاکستان ،ايجاد شود ، نه با استعمال قدرت نظامي . 4- اين واحد اداري ، در محدوده ي خاک پاکستان ، قرار داشته باشد ، نه بصورت يک کشور مستقل . 5- دولت پاکستان ، به بلند بردن سطح زندگي مادي و معنوي باشندگان اين واحد اداري بذل توجه نمايد . 6- اين واحد اداري ، از نوع خود مختاري در امور داخلي خويش برخوردار باشد . اين پاراگراف « تنها چيزي را که مي خواهيم انست که افغانهاي ميانه ي ديورند با اتونومي کامل ، کشور واحدي را تشکيل نمايند ( بند اول ) که موسوم به نامي باشد که از قوميت انها نمايندگي کندو به اين وسيله هويت آنها محو و شخصيت آنها تباه نشود . ( بند دوم ) ما مي خواهيم آزادي مشروع و استقلال برادران سرحد آزاد محفوظ مانده ( بند ششم ) در تحت فشار نظامي و استعباد قرار نگيرند و روابط آنها با پاکستان بر اساس موافقات بوده (بند سوم ) ... و با آنها مساعدت بعمل آيد تا سويه ي مادي و معنوي زندگي شان بلند برود. (بند پنجم ) ... و هم دولت جديد التشکيل برادر همسايه ما پاکستان به خساره اي متوجه نشود ( بند چهارم ) »مبناي آن خواسته ها ، را تشکيل داده مي تواند . هر گاه مسأله ي الحاق پشتونهاي ما بين خط ديورند و سند ، به افغانستان منتفي باشد ، طرح مطالباتي از سوي يک کشور حامي در مورد چگونگي برخورد يک دولت با بعض از مجموعه هاي انساني اي که در جمع اتباع ان کشور قرار دارند ، مداخله ي اشکار در امور داخلي ان کشور به حساب مي آيد . اين در حالي است که مداخله در امور داخلي کشورها ، بر خلاف منشور سازمان مي باشد . با اين که خط ديورند ، از سوي دولت مردان افغاني بار ، بار به رسميت شناخته شده بود اما دولت افغانستان در زمان صدارت شاه محمود و سردار داود خان ، در موضع گيري خويش در قبال خط ديورند ، تجديد نظر کرده مداخله در امور داخلي پاکستان را تحت الشعاع آن قرار دارد .
+ نوشته شده توسط علی جان زاهدی در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 و ساعت 17:33 |
از تشنج ، حملات تند لفظي و بالاخره جنگ، کشور ما ويران و مردم ما به سيه روزي گرفتار آمد . مشکل امروز افغانستان آنقدر گسترده ، عميق و پيچيده شده است که جهان از حل آن اظهار عجز و ناتواني مي نمايد . امروزها ، باز هم تشنج جديد و درگيريهاي لفظي و شعارهاي جنگ با کشور همسايه ي ما پاکستان ، رواج يافته است . رئيس جمهور ، سفر صدراعظم پاکستان را که قرار بود به افغانستان صورت گيرد ، لغو کرد و خود به انجام سفري در کشور هند ـ رقيب پاکستان ـ اقدام نمود و پيمان استراتژيک با کشور ميزبان ، امضا کرد . از جانب ديگر ، دور جديدي از راکت پراگني از خاک پاکستان به خاک افغانستان اغاز يافته و هر روز ، اين راکت پراکني هاي ، جانهاي را از مردم افغانستان مي گيرد و خانه هاي را به ويرانه مبدل مي سازد و آنهاي که زنده مي مانند ، به آوراه شدن مجبورشان مي سازد . از جانب سوم ، اعضاي مشرانو جرگه ، بدون در نظر داشتن اوضاع کشور ، توانمندي هاي قواي مسلح و بيچارگي مردم ، هر روز حکومت و قواي مسلح را به مقابله بمثل با راکت پراکنيهاي قواي پاکستان فرا مي خواند و گاه دفاع از مرزهاي کشور را از مسئوليت هاي مردم گرسنه ، بيمار ، آوراه و خلع سلاح شده مي خوانند . از جانب چهارم ، نخبه گان و عناصري که طعم تلخ جنگ را نه چشيده و آتش ان خرمن هستي شان را بکام خويش فرو نه بلعيده ، از کنج اطاق هاي گرم و مبله شده ، به تحريک احساسات مي پردازند و گوئيا ـ بقول کسنجر ـ ما توان انجام هر عملي را داريم و تنها کمبود ما ، نداشتن « اراده ي قوي » است که بيائيد با همت قوي ، اراده ي برخورد مسلحانه با کشور پاکستان را خلق نمائيم ؟! اين قلم را باور بر آن است که ما افغانستانيها ، هر چه ديده و مي بينيم از عدم خرد ورزي خويش در برخورد با قضايا و حوادث سرنوشت ساز است . نخبه گان و حاکمان ما در نحوه ي برخورد با قضايا و حوادث سرنوشت ساز ، قبل از اينکه از عقل خداداي خويش کار بگيرند ، روي احساسات و عواطف خويش ،تمرکز مي نمايند . شعارها ، ماهيت احساساتي دارند ، اظهار نظرها ،از احساسات آب مي خورند و موضع گيريها . پاک آتشين و بي باکانه ، اتخاذ مي گردد. لازم است ، حداقل در نظر داشته باشيم که ما با اين اظهار نظرها و موضع گيريهاي خويش ، تنها و تنها سرنوشت شخص خود را تعيين نمي کنيم بلکه ، اين موضع گيريهاي ما سرنوشت کشور و مردم ما را رقم مي زند . به اين خاطر ، پيشنهاد و توقع آن است که به جاي تکيه به احساسات ، در اظهار نظرها و موضع گيريها ، به عقل هاي خود مراجعه کرده به قضايا و حوادث سرنوشت ساز ، تعقل بخرج دهيم . يکي از موارد خرد ورزي و تعقل ، ان است که هر گاه حادثه و قضيه اي جانب و يا جوانب ديگري هم دارد و ما فقط يک طرف آن مي باشيم ، لازم است ، خود را به جاي جانب مقابل ، قرار داده و از جايگاه و ديدگاه وي به قضيه نظر اندازيم و بعد به قضاوت بپردازيم . از ديدگاه نخبه گان و حاکمان ما ، تمامي مشکلات و به الاختلاف ما با پاکستان ، موجوديت گروه طالبان در پاکستان است و هرگاه مشکل گروه طالبان حل گردد ، زمينه ها و ابزارهاي دوستي افغانستان با پاکستان فراهم مي شود و تمامي يخ هاي گذشته در زير تابش پرتو آن دوستي ، بکلي ذوب مي گردد . و هم چنين حاکمان و نخبه گان ما فکر مي کنند که مشکل افغانستان و پاکستان به لحاظ تاريخي به سال 1373 بر مي گردد ، سالي که دسته هاي مسلح و آموزش ديده ي گروه طالبان با شور و اشتياق تمام از مرز سپين بولدک وارد شده ، کاروان تجارتي پاکستان را که راهي کشورهاي اسياي ميانه بود و بوسيله ي قوماندان هاي جهادي متوقف گشته بود ، ازاد کردند . البته ، زماني که سران نهضت اسلامي افغانستان بر اثر فشار رژيم داودخان ، به پاکستان پناه بردند ، داود نيز از مداخلات پاکستان مي گفت و انگاه که رژيم داود خان بر اثر کودتاي خلق و پرچم سرنگون شد و کودتاگران ، وطن را براي باشندگانش به جهنم سوزان تبديل نمودند و باز هم مردم به کشورهاي همسايه ي پاکستان و ايران پناه بردند ، کودتاگران ، از دخالت هاي پاکستان مي ناليدند . و اما دولت پاکستان به قضيه از بعد ديگري نگاه مي کند . پاکستاني ها مدعي اند که دولت هاي افغانستان از بدو شکل گيري کشوري به نام پاکستان ، کمر به دشمني با پاکستان بسته کرده و از هيچ اقدامي بر عليه آن دريغ نورزيده اند . روزي که عضويت پاکستان نو تشکيل ، در سازمان ملل مطرح گرديد ، نماينده ي افغانستان به آن راي منفي داد . پاکستاني ها از افغانستاني ها مي پرسند : با اينکه پاکستان يک کشور مسلمان و همسايه ي در بديوار شما مي باشد ، چرا پاکستان را مانده به جاي ان به کشور هند رو مي آوريد ؟ اين در حالي است که کشور هند با ما در حال خصومت ورزي و دشمني بسر مي برد . کدام منطق شرعي و يا عقلي به شما اجازه ميدهد که با دشمنان پاکستان طرح دوستي ريخته ، در جهت ضربه زدن به همسايه ي مسلمان تان ، همکاري و همدستي نمائيد ؟ پاکستان به حيث يک کشور کلمه گوي محمد «ص» و همسايه ، از شما تقاضا مي نمايد که پايگاه هاي جاسوسي و خرابکارانه ي هند را در جوار مرزهاي ما ، بر پا نکنيد که در جهت ايجاد خرابکاري در کشور ما فعاليت مي نمايند . چرا به تقاضاهاي ما گوش نداده ، آن را ناشنيده مي گيريد ؟ در زماني که کشورتان به اشغال اردوي سرخ شوروي در آمده بود ، زمين و زمان براي تان تنگ شده بود اين کشور پاکستان بود که به روي آوارگان فراري تان اغوش گشود و براي انها جاي ، سرپناه ، غذا و دارو فراهم کرد ، اما به محض اينکه از زيرفشار دشمنان تان رهائي يافتيد ، کمر به دشمني با پاکستان بستيد و بجاي همنوائي با پاکستان ، با دشمن وي يعني کشور هند ، همنوا شديد ، چرا ؟ ايا از درک مفهوم اين جمله ي بسيار ساده ، عاجز هستيد که ميگويد : « دوست دشمن ، دشمن ، است » ؟ آيا شما اطلاع نداريد که هند ، دشمن پاکستان مي باشد و دوستي شما با هند ، در قالب انعقاد پيمان استراتژيک شما را نيز ، در موقعيت دشمني با پاکستان قرار مي دهد ؟ شما منطقه ي قبايل آزاد را محل و پناه گاه امن تروريستان مي خوانيد و نسبت به پاکستان زبان به اعتراض مي کشائيد و از ما ميخواهيد که تروريستان را از اين منطقه ريشه کننمائيم . ايا اين شما نبوديد که سلطه ي حکومت پاکستان بر اين مناطق را نمي پذيرفتيد و مردم ساکن در اين مناطق را تشويق به ياغي گري در برابر حکومت پاکستان مي کرديد ؟ حال که اي منطقه به محل زاد و ولد تروريست ها تبديل شده است ، از ما گلايه سر مي دهيد ؟ اين حاصلي که بر مي داريد ، نتيجه ي همان کشتي است که خودتان در بيس از نيم قرن در اين منطقه کاشتيد . بنابراين به گفته قرآن کريم « فلاتلو موني ولو موا انفسکم (14/22) » ما را مورد سرزنش قرار ندهيد بلکه خود را سرزنش نمائيد . ما تصميم گرفتيم که براي جلوگيري از نفوذ تروريستان به کشورتان ، موانع مرزي ايجاد نمائيم . ولي شما به جاي کمک به ما جهت تحقق اين مأمول و برقرار شدن امنيت درکشورتان ، در مقابل ما قرار گرفتيد و مانع ايجاد موانع مرزي از سوي ما شديد . بنابراين اگر مرزها باز است و هيچ مانعي در آن وجود ندارد و تروريستان به سهولت و با کمال ازادي به هر دو سوي مرز تردد کرده ، خون ريزي و خرابي ايجاد مي نمايند ، مقصر کيست ؟ ما ، يا ، شما ؟ ماي که ميخواهيم موانع مرزي ايجاد نمائيم تا تروريستان به سهولت و ازادي ، به دو طرف مرز تردد نتوانند ، يا ، شماي که مانع ايجاد اين موانع مي شويد که تروريستان به کمال ازادي و سهولت به دو سوي مرز در رفت و امد شده ، اقدام به ادم کشي مي نمايند ؟ قبايل ازاد و يا بقول شما پشتونستان ، در طي يک رفراندوم در سال 1947، پيوستگي خويش را به کشور پاکستان اعلام کردند و با کمال ازادي و در حال اختيار ، شهروندي پاکستان را پذيرفتند . با اين حال شما از به رسميت شناختن خط ديورند خودداري مي نمائيد و به اين ترتيب بر خلاف راي و نظر باشندگان سرزمين قبايل ازاد نسبت به خاک پاکستان ، ادعاي ارضي داريد . ما در مورد اين ادعاي نابجا و غيرمعقول شما چند سئوال داريم : 1- در حاليکه اميرعبدالرحمان خان ، امير حبيب الله خان ، شاه امان الله خان ، شاه محمد نادرخان و محمدظاهر شاه ، خط ديورند را بحيث مرز افغانستان و پاکستان به رسميت شناخته اند ، چرا شما به عمل حکومت هاي سابق افغانستان ترتيب اثر نمي دهيد و از ادعاي ارضي بر خاک پاکستان ، دست بر نمي داريد ؟ 2- مطابق منشور سازمان ملل ، مرزهاي شناخته شده ي بين مللي از اعتبار برخوردار است و خط ديورند ، نيز بحيث مرز پاکستان و افغانستان ، در سازمان ملل مورد شناسائي قرار گرفته است، شما چرا به منشور سازمان ملل پابندي نداريد ؟ 3- باشندگان سرزمين قبايل ازاد ، در يک رفراندوم در سال 1947 ، پيوستگي خويش را به کشور پاکستان پذيرفته اند ، شما چرا به راي اين مردم ، احترام نمي گذاريد ؟ پاکستاني ها مي گويند : ما از کشور همسايه ي خود افغانستان ، چيزي زيادي نمي خواهيم و مطالبات غير مشروع و غير معقول هم نداريم . آنچه ما از افغانستان مي خواهيم ، قرار ذيل است : الف : از ادعاي ارضي نسبت به خاک پاکستان دست برداريد . اين مأمول با به رسميت شناخته شدن خط ديورند از سوي افغانستان براورده مي شود . ب : در سياست خارجي خويش تجديد نظر نمائيد و به جاي دوستي با کشور هند ، پاکستان را در اولويت قرار دهيد . کشور پاکستان ، يک کشور همسايه با افغانستان است و يک کشور مسلمان هم مي باشد و هم با افغانستان از مشترکات زيادي برخورار است و هم به درد افغانستان خورده است . کشور هند با ما دشمن است و با دشمن ما همکاري نکنيد . ج : در افغانستان ، نبايد حکومتي روي کار ايد که با پاکستان سرستيز و خصومت داشته باشد . زيرا دوست بودن پاکستان وافغانستان به نفع هر دو کشور و خصومت ورزي ، به ضرر هر دو کشور تمام مي شود . منطق حسن هم جواري ، هر سه خواسته ي فوق را تأييد مي کند و برضرورت تامين آن از جانب افغانستان مهر صحت بل مهر ضرورت مي گذارد . افغانستان نيز مي تواند ، خواسته هاي مشابه را از دولت پاکستان داشته باشد . گفته مي شود ، هيئتي که به رياست صدراعظم پاکستان به افغانستان آمده بود ، با شهيد استاد رباني نيز ملاقاتي داشته و استاد رباني نسبت به حل مشکل طالبان ، از هيئت پاکستان ، کمک مي خواهد . گيلاني در جواب استاد رباني مي گويد : مشکل طالبان ، بسيار ساده است و حل آن نيز ساده تر . مشکل اساسي در خط ديورند ، دوستي افغانستان به هند و روي کار آمدن حکومت خصومت ورز نسبت به پاکستان ، در کابل مي باشد . اگر اين مشکلات از جانب افغانستان حل شود ، مشکل طالبان خودبخود حل مي گردد . پرسشي که از جانب مردم افغانستان ، متوجه دولت افغانستان مي شود اين است که چرا دولت در سه مورد خط ديورند ، تقدم دوستي با هند و روي کار آمدن حکومت دوست با پاکستان درکابل ، وارد مذاکره نمي شود؟ چرا خواسته هاي طبيعي و برحق مردم پاکستان را برآورده نمي سازد ؟ اگرچه حکومت هاي نامهربان با مردم و بي تعهد نسبت به خاک افغانستان ، در سياست خارجي خود ، معادله ي «قوي شدن افغانستان = تجزيه شدن پاکستان » را بوجود اورد ، اما حکومت افغانستان که ادعاي منتخب بودن و مردمي بودن را دارد با کدام منطق ، به حفظ اين معادله مي پردازد و بهاي آن را با ريختانده شدن خون مردم ، ويراني و بربادي کشور مي پردازد ؟ هرگاه حکومت افغانستان ، به زودترين فرصت ممکن در مورد هر سه درخواست پاکستان ، بطور جدي و صادقانه ، با دولت آن کشور وارد مذاکره نميشود و معضل خودساختهي موجود در بين اين دو کشور مسلمان و همسايه را از اساس و براي هميشه حل نمي نمايد ، مردم افغانستان بايد بدانند که عامل تمامي اين خون ريزي ، ويراني ، ناامني و ... در افغانستان ، قبل از هر کس ديگر ، خود دولت افغانستان مي باشد و اقدامات دولت پاکستان ، در اين ميان ، ماهيت عکس العملي دارد که از سر مجبوري ، صورت مي گيرد . ما نمي گوئيم که دولت پاکستان با جاي دادن ، آموزش دادن ، مسلح کردن نيروهاي مبارز مسلمان افغانستان و سپس اعازم کردن آنها براي عمليات نظامي در داخل افغانستان در زمان حکومت داودخان ، به امور داخلي افغانستان و تضعيف حکومت وقت آن ، مداخله نکرده است . ما قبول داريم که حکومت نظامي جنرال ضياء الحق با پناه دادن مهاجرين ، تسليح و تجهيز مجاهدين افغانستان و اداره امور جنگ توسط دگروالان ISI به سقوط حکومت هاي خلق و پرچم و ناکامي اردوي سرخ در افغانستان ، نقش بازي نکرد . ما نمي گوئيم که حکومت پاکستان همگام با کشورهاي غربي و عربي در جهت ايجاد گروهي بنام طالبان فعاليت نکرد و جهت به قدرت رساندن آنها و ساقط کردن حکومت مجاهدين ، سهم نگرفت . و هم چنين ، ادعا نداريم که مرکز گروه طالبان و تروريستان مرتبط با القاعده ، در خاک پاکستان نيست و انها در آن کشور از پناهگاه امني برخوردار نيستند و دولت پاکستان به تمويل ، تربيت و تسليح انها اقدام نمي نمايد . و هم چنين منکر اين واقعيت نمي شويم که نيروهاي که استاد برهان الدين رباني ، جنرال داود ، انجينر عمر والي قندوز ، حاجي جان محمد ، خان محمد مجاهد ، ملک زرين ، احمد ولي کرزي ، جنرال نبي جان ملاخيل و ... بدست نيروهاي تربيت شده در پاکستان به قتل نرسيدند . اما در کنار قبول اين واقعيت هاي تلخ ، اين واقعيت را هم از ياد نمي بريم و با چشم باز از کنار آن به سادگي نمي گذريم که تمامي اين اقدامات دولت مردان پاکستان در راستاي : 1- حفظ تماميت ارضي شان صورت گرفته است . شک نيست که اين اقدامات عليه کشور افغانستان انجام شده است ، افغانستاني که نسبت به خاک کشور پاکستان ادعاي ارضي دارد و هرگاه امکاناتش ايجاب نمايد ، سرزمين پشتونستان را با سي و پنج ميليون جمعيت آن ، از پيکر پاکستان جدا ساخته ، به خاک خود ملحق مي نمايد . دفاع از تماميت ارضي ، حق مسلم هر کشوري و از جمله پاکستان مي باشد . هيچ کشوري و هيچ مرجعي ، نمي تواند اين حق را از دولت پاکستان سلب نمايد و از پاکستاني ها بخواهد که در برابر اقداماتي که عليه تماميت ارضي شان صورت مي گيرد ، بي تفاوت باشند و خنثي عمل نمايند . 2- مقابله ي هوشمندانه و زيرکانه با همکاران و همدستان دشمن شان يعني کشور هند ، صورت گرفته است . زماني که کشور افغانستان در عرصه ي سياست خارجي خويش ، با هند پيمان استراتژيک مي بندد و پاکستان را در همسايگي خويش ناديده مي گيرد ، پاکستان حق دارد که بر ضد همکاران و همدستان دشمن خويش ، وارد عمل شود و بر افغانستان تا انحد فشار وارد نمايد که افغانستان دست از اين هم پيماني و همکاري با هند يعني دشمن پاکستان بردارد و عرصه ي دشمني با پاکستان را ترک گفته ، وارد عرصه ي دوستي با پاکستان شود . 3- اين اقدامات عليه رژيم هاي صورت گرفته است که قصد دوستي و حسن همجواري با کشورهاي همسايه را نداشتند و ندارند . طرح مطالبه ي دوستي از جانب اسلام آباد براي کابل ، حق طبيعي و منطقي اسلام اباد است و هرگاه کابل به اين حق توجهي نشان نداده ، نسبت به ان بي اعتنائي بخرج دهد ، اسلام آباد حق دارد که به کابل جواب بالمثل داده ، دشمني را با دشمني پاسخ دهد . چون در فرض بالا ، اين کابل است که از وارد شدن به عرصه ي دوستي سر باز زده ، ميدان خصومت ورزي را برگزيده است و هر چه از مصائب و بدبختي نصيبش مي شود چيزي است که مقدمه ي آن را خودش چيده است . بنابر انچه گفته امديم ، معضل بوجود آمده در بين پاکستان و افغانستان ، تنها يک راه حل دارد و باقي راه هاي حلي که ارائه مي گردد ، کژ راهه اي بيش نيستند و آن راه حل ، مذاکره ي جدي و صادقانه ي دولتين پاکستان و افغانستان حول سه موضوع خط ديورند ، تقدم هند بر پاکستان در سياست خارجي افغانستان ، و روي کار امدن حکومت دوست پاکستان ، در کابل . شکايت بردن به سازمان ملل از اقدامات پاکستان عليه افغانستان ، راه حل نيست ، هم چناني که تقاضا نمودن از امريکا ، غرض آوردن فشار بر پاکستان ، راه به جائي نمي برد . دليل مطلب ان است که نه سازمان ملل نوکر چشم و گوش بسته ي افغانستان است و نه امريکا . انها علت اقدامات پاکستان در افغانستان را مي دانند و پاکستان با منطقي که در اين زمينه دارد ، به مجاب کردن شان مي پردازد . و از جانب ديگر ، پاکستان در موقعيتي نيست که بر اثر فشار اين و ان ، خم به ابرو اورده قضاياي چون تماميت ارضي ، همداستاني با دشمنش و خصومت ورزي را ناديده گرفته ، از کنارش به سادگي بگذرد . از جانب سوم ، بيشترين اسيب و آثار نامطلوب معضل موجود در بين کابل و اسلام اباد ، دامنگير ملک و ملت افغانستان مي شود ، نه پاکستان . جنگ بصورت گسترده و خانمان سوز ، در افغانستان جريان دارد ، نه در پاکستان . در افغانستان است که در هر نيم ساعت ، بطور متوسط ، يک نفر جان خود را از دست مي دهد ، نه در پاکستان . گرچه زيانهاي معضل موجود ، دامن ملک و ملت مسلمان پاکستان را هم گرفته است . بدون شک ، امروز کليد معضل موجود در بين افغانستان و پاکستان در دستان دولت مردان افغانستان قرار دارد و لازم است که مردم افغانستان در يک اقدام هماهنگ ، بر دولت مردان خويش فشار اورند تا مشکل مزمن و ديرپاي ، اما غير ضروري ميان افغانستان و پاکستان را از طريق گفتگوي مستقيم ، رو در رو و صادقانه ي دولت مردان هر دو کشور ، روي سه موضوع « خط ديورند » ، « تقدم پاکستان بر هند » و «روي کار آمدن دولت دوست با پاکستان ، در کابل » ، يک بار و براي هميشه حل نمايند . هر گاه ملت افغانستان و نخبه گان برخوردار از خرد ورزي افغانستان ، نسبت به اين معضل بي تفاوتي اختيار نمايند ، خون ريزي ، خرابي و آوارگي ، دست از گريبان مردم افغانستان بر نميدارد و اين ماجرا پاياني نخواهد داشت . در حاليکه سطور پاياني اين مقال را مي نگاشتم ، تلويزيون طلوع نيوز ، به پخش جريان ميزگردي پرداخت که اقاي داود سلطان زوي ، آنرا گردانندگي مي کرد . دو نفر شرکت کننده در اين ميزگرد ، سفر رئيس جمهور به هند و امضاي پيمان استراتژيک با آن کشور را ، بسيار مهم ، به جا و ضروري مي خواندند و تنها ايرادي که از اين پيمان مي گرفتند ، دير اقدام شدن به ان بود . هر دو شرکت کننده ، در رابطه به اين پيمان روي دو نکته بسيار تاکيد مي ورزيدند : 1- افغانستان يک کشور ازاد و مستقل مي باشد که ميتواند با هر کشوري که بخواهد پيمان استراتژيک امضا نمايند و نيازي به جلب نظر موافق هيچ کشوري ، از جمله پاکستان ندارد . از طرفداران اين نظريه پرسيده مي شود : آيا ازاد بودن و استقلال داشتن ، ميتواند مجوز همکاري با دشمن يک کشور همسايه را صادر نمايد ؟ اگر پاسخ مثبت باشد ، همين ازادي و استقلال ، ميتواند به کشوري که همکاري و پيمان بضرر او تمام مي شود ، بصورت اولي اجازه ميدهد که در برابر عاقدين اين پيمان ، از خوود عکس العمل نشان داده ، از امنيت و منافع ملي خويش ، بطوري که خود لازم مي داند و امکاناتش اجازه مي دهد ، دفاع نمايد . پس بنابراين گله کردن و ناله سردادن از اقدامات پاکستان در افغانستان ، غلط است . 2- افغانستان مي تواند با استفاده از فرصت پيش امده ، روي حمايت امريکا ، ناتو و کشور هند ، حساب نمايد و از طريق اين عوامل بر کشور پاکستان ، فشار آورد . به طرفداران اين نظريه مي گوئيم : آمريکا ، ناتو و هند در منازعات ذات البيني افغانستان و پاکستان ، به نفع افغانستان و بر عليه کشور پاکستان وارد عمل نمي شوند و هرگاه مطلب غير از اين بود ، در مدت بيش از چهار ماهي که نيروهاي پاکستاني به داخل افغانستان موشک شليک مي نمايند ، اين قدرتها ، حداقل با اظهار يک تاسف خالي جانبداري خويش را از مظلوميت مردم افغانستان نشان مي دادند . بعد از فرود آوردن بيش از هزار موشک فير شده از داخل خاک پاکستان ، به قريه جات سرحدي افغانستان ، تازه سخنگوي قواي ناتو ، وعده ي تحقيق در اين زمينه را ، به مقامات افغانستاني داده است ، و هند قدرتمند ( بقول شرکت کنندگان در ميزگرد ) تا اين لحظه حتي يک کلمه هم در اين زمينه ، بيرون نداده است . با موجود بودن اين واقعيت ، آيا ميتوان به اين قدرت ها تکيه کرد و با اميد ( واهي ) بستن به آنها دل بدريا زد و بدون برخورداري از هيچ امکاناتي ، وارد ميدان شد و بر طبل مبارزه کوبيد ؟ اندکي از عقل تان کار بگيريد و از رجز « گر نداني غيرت افغانيم * چون به ميدان امدي ميدانيم » پند دريافت نمائيد .
+ نوشته شده توسط علی جان زاهدی در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 و ساعت 20:35 |

فداکاری های نیروهای ملی را پاسداریم !

نیروهای مسلح ملی در دنیایی از توهین، تحقیر، محرومیت و کینه توزی، متولد شدند. آنچه درگذشته به وسیله مردان چون محمد نادرشاه، ظاهرشاه و سردار محمد داوودخان، پایه ریزی و پرورده شده بودند، در دهه شصت و هفتاد هجری شمسی، مضمحل گشته و ازبین رفته بوده، افغانستان، در دهه هشتاد هجری شمسی ، هیچ چیزی در اختیارنداشت، نه اردویی، نه پولیسی و نه قوای امنیتی ای. این سه ارگان نظامی در مقطع دهه شصت و هفتاد در بین احزاب مبارز مارکسیستی و اسلامی، چون گوشت قربانی تقسیم شدند و عملا در خدمت اهداف احزاب قوم گرا با پوشش  دینی و مارکسیستی قرارگرفتند.

   بعداز فروپاشی رژیم طالبان به وسیله قوای ناتو، وروی کار آمدن حامد کرزی به حیث رئیس اداره ی موقت و حکومت موقت، پروگرام ایجاد اردوی ملی، پولیس ملی و نیروی امنیت ملی، روی دست گرفته شد. در عصرو زمانه ای که ما به سر می بریم، هیچ حکومتی بدون برخورداری از قوای مسلح قابلیت و کارآیی ندارد و اداره ی موقت و حکومت موقت نیز نمی توانست بدون اردو، پولیس و امنیت، وظایف خویس را به پیش ببرد.

    ضروریت موجودیت اردو، پولیس و نیروهای امنیتی، برای افغانستان مورد توافق تمامی جوانب زیربط در قضیه افغانستان قرار داشت و تنها چیزی که مورد اختلاف قرار داشت، کمیت افراد اردو و پولیس بود. دوستان خارجی افغانستان که در قالب پیمان ناتو درافغانستان حضور یافته بوندن، از یک ارتش کوچک برای افغانستان، دم می زدند و نیازمندی های دفاعی افغانستان را با موجودیت این اردوی کوچک، قابل رفع، می پنداشتند. این درحالی بود که سیاست مداران برحال و تصمیم گیر افغانستان، اردوی کوچک را برای افغانستان کافی نداسته، نیروی مسلح مورد ضرورت افغانستان را در حد چهارصد هزار نفر، برآورد می نمودند..

   منطق سران ناتو در مورد ارتش کوچک افغانستان این بود که، هیچ کشوری از کشورهای همسایه افغانستان قصد تجاوز به این کشور را ندارد و هرگاه یکی از همسایگان نیرومند افغانستان قصد تجاوز به این کشور رانماید، دوستان بین اللملی افغانستان مانع آن خواهند شد. پس بنابراین، افغانستان، به یک ارودی قوی نیازی ندارد، بگذریم که اقتصاد تباه شده ی افغانستان، پاسخ گوی نیازمندی های متنوع و گوناگون قوای مسلح چهارصد هزار نفری نمی باشد.

    به طور کلی، کشورهای غربی در راس آن ها آمریکا، یا قصد برقرار شدن امنیت در افغانستان را نداشتند و یا آن را بسیرا ساده و سهل الوصول می پنداشتند. برفرض دوم، آن ها بر این باور بودند که حد اکثر ده هزار نفر از قوای ناتو، می تواند، امنیت افغانستان را تمام و کمال برقرار نماید و هیچ نیروی مسلح دیگری که از خود افغانستان برخاسته باشد، مورد ضرورت نیست.

    براین استغنای خیالی غربیان از قوای افغانستانی مقوله بی اعتمادی رانیز بیفزایید. بعداز کودتای هفت ثور 1357 و آغاز درگیری در بین مسلمانان و کمونیست های افغانی، هیچ عنصر و تشکل ملی در افغانستان باقی نمانده بود و تمامی نیروهایی که در میدان های جنگ حضور مستمر داشتند، قبل از همه به حزب و داله ی خود گوش می دادند. خود سری، نظم ناپذیری و بی تعهدی در قبال دارائی های ملی، یکی از ویژگی های این نیروها بود. از جانب دیگر، اردو و پولیس ملی، علی الاغلب، از همین نیروها به وجود می آمد و عناصر غیر متاثر از اخلاق دو  و نیم دهه جنگ، موجود نبودند.

    غربیان قبل از اینکه وارد افغانستان شوند و وضعیت فکری و اخلاقی افغان ها را به چشم سر مشاهده نمایند تصور دیگری از انسان های افغانستانی داشتند. در حافظه ی غربیان که از خاطرات دوران جهاد انباشته شده بود، انسان افغانستانی، در چهار چوکات "غرور" ترسیم شده بود. و اما زمانی که درمتن جامعه افغانستانی قرار گرفتند و با انسان افغانستانی چهره به چهره گشتند، مشاهده کردند که جنگ همه چیز انسان افغانستانی و از جمله غرورش را پاک نابود کرده است.

    با اینکه جبهه متحد شمال، غربیان در جهت براندازی رژیم طالبان، همراهی کرده بودند ولی از آن جا که غربیان از عکس العمل منفی مردم هراس داشتند، اقدام به پخش یک نوع رادیو به نام رادیو صلح و اوراق تبلیغاتی در بین مردم می کردند، در این اوراق، از مردم، با کمال احترام خواسته می شد که آرامش خود را حفظ کرده مانع حرکت قوای آمریکا نشوند، زیرا این نیروها به حمایت شما آمده اند. برخورد نیروهای ناتو در بدو ورود با مردم افغانستان بسیار محترمانه و انسانی بود. اگر کدام وسیله نقلیه آن ها با وسائل نقلیه ملکی تصادف می کرد، آن ها فورا هم معذرت می خواستند و هم خسارت می پرداختند.

   اما هرچه بر حضور نیروهای ناتو در افغانستان، زمان می گذشت، این نیروها، در برخورد خویش با انسان افغانستانی تجدید نظر می کردند، بی اعتنا می شدند، خشن می شدند، توهین می کردند، زور می گفتندو غیره.

  به نظر من، احترام اولیه ای که از جانب نیروهای ناتو نسبت به انسان افغانستانی نهاده می شد، از تصوری که آن نیروها از مردم افغانستان در ذهن داشتند، نشات می گرفت و بی اعتنایی ها و خشونت ورزی هایی که ازجانب آن نیروها نسبت انسان افغانستانی اعمال می گردید و می گردد، حاصل از تماس نزدیک و شناخت بعدی آن ها از این انسان، می باشد.

   در یک چنین حال و هوائی، نیروهای مسلح افغانستان پایه گذاری شد.

  کیفیت برخورد نیروهای ناتو، به ویژه آمریکائیان، با این نیروی در حال ظهور به قرار ذیل، خود را نشان داد:

الف: از نظرتسلیحاتی:

1-     این نیروها، به فرمان آمریکائیان به میدان های جنگ فرستاده می شدند اما از دادن اسلحه ی نیمه سنگین به آن ها جدا خودداری می شد و حتی از داشتن راکت RPG7 محروم بودند.

2-     این نیروها، با اسلحه سبک تجهیز می شدند، این اسلحه سبک، نه از جنس اسلحه سبکی که نیروهای غربی با آن مجهز بودند، بودو نه یا کلاشینکوف ساخت کشور روسیه، بلکه سلاح سبک این نیروها، کلاشینکوفی بود که از روی کلاشینکوف ساخت روسیه کاپی شده بود اما مقاومت و کار آمدی کلاشینکوف ساخت را در میدان های جنگ نداشت. پانزده تا بیست مرمی که با این کلاشینکوف ها فیر می شد، میل اسلحه به شدت داغ می شدو گلوله هایش به هدف نمی رسید وتیرهایش از کنترل خارج می شد.

3-     بردو نقیصه ی فوق، در قسمت تسلیحاتی، نقیصه سوم را نیز اضافه نما و آن نقیصه، اندک بودن مهمات جنگی بود. نیروهای اردو و پولیس ملی، از خود تجهیزات و مهمات جنگی ای جداگانه و مستقل نداشتند تا در میدان های جنگ با کمبود مرمی و مهمات جنگی مواجه نگردند.

یک فرد موثق، از زبان حامدکرزی رئیس جمهور افغانستان، خاطره ی ذیل را قصه می کرد که در مورد قلت مهمات جنگی اردو و پولیس ملی، مربوط می شود، آن فرد گفت: روزی به خدمت رئیس جمور رسیدم و رئس جمهور از باب درد دل به من گفت: فلانی! قوای افغانی مستقردر فراه از من ده هزار مرمی تقاضا کرد و من به وزارت دفاع، دستور تهیه و ارسال مرمی مورد درخواست را صادر کردم. از این قضیه دو روز گذشت و شکایت این نیروها، دوباره به دست من رسید. به وزیر دفاع گفتم: چرا این درخواست اجرا نشده است؟ وزیر دفاع گفت: از نزدیگ، خدمت شما، توضیح می دهم. چند دقیقه بعد، وزیر دفاع به کاخ ریاست جمهوری آمد وگفت: قوای مسلح افغانستان از خود دیپوی مستقل ندارد. من فرمان شما را به آمریکائیان نشان دادم ولی آن ها اعتنا نکردند!!

ب: از نظرهمکاری های رزمی: گزارش های زیادی وجود دارد که هلی کوپترهای جنگی ناتو، فقط به پشتیبانی از نیروهای پیاده در حال جنگ خود می پرداخته و به کمک طلبی قوای در حال جنگ افغانستان هرگز اعتنایی نشان نمی داده است. من با گوش های خود، چندین مرتبه از یک صاحب منصب پولیس شنیدم که می گفت: تازمانی که از نیروهای پیاده آمریکایی کسی زخمی نگردد، هلی کوپترهای آنان بردشمن حمله نمی کنند. اگر صدنفراز نیروهای پیاده ی افغانی در میدان جنگ از پادر آید، قوای توپخانه وهلی کوپترها، به کمک شان نمی پردازند.

ج: از قوای نو ظهور افغانی دستگیرکردن و از قوای خارجی رها کردن: موارد زیاد دیده شده که قوای مسلح افغانستان با تلاش زیاد، بادادن کشته و زخمی ، موفق به دستگیر نمودن افراد دشمن می شدند اما افراد دستگیر شده به وسیله قوای خارجی دوباره آزاد شده به فعالیت تخریبی خویش ادامه می دادند. در بعض موارد، عکس یک عنصر مخالف برای قوای افغانی داده شده برای دستگیری آن، جوائزی تعین می شده است ولی، زمانی که فرد مورد نظر به چنگ نیروهای اردوی ملی و یا پولیس می افتاد و به نزد آمریکائیان برده می شد، یکی دو روز بعد آزاد می گشتند. بگاهی که آزاد گشتن عناصر دستگیر شده مورد اعتراض افغان ها قرار می گرفت، پاسخ می دادند: از مقامات بالا چنین دستور صادر شده است ؟!

   با اینکه اکثر اعضای قوای پیمان ناتو راکشورهایی تشکیل می دهند که از سابقه استعماری برخوردار هستند و در قسمت مقابله با نیروهای چریک، از تجربه های فراوانی برخوردار می باشند اما در افغانستان، به خاطر نیت سوئی که در دل داشتند، توفیق کنترل نیروهای گروه طالبان را به دست نیاوردند و علی رغم حضور قوای یک صدو پنجاه هزار نفری خارجی، نیروی طالبان هر روز بیش از دیروز قوی شده می رود.

+ نوشته شده توسط علی جان زاهدی در شنبه نهم مهر 1390 و ساعت 9:57 |
800x600

( قسمت اول )

 

فداکاریهای نيروهاي ملي را پاسداريم

روزسه شنبه مورخ23/6/1390 شهر كابل شاهد حملات گسرده وبي سابقه ي نيروهاي تروريستي بود. گرچه ثقل اين حمله در چوگ عبدالحق صورت گرفت، اما درآنجا محدودنماند، بلكه دامنه هاي اين حمله درسه نقطه ي ديگر نيز گسترش يافت. سرك دارالامان، چوك ده مزنگ وسرك ميدان هوايي نيز شاهد انفجار هاي ناشي ازخود كشي تروريستان عمل كننده بودند كه باخون پاك افراد نيروهاي مسلح گلگون شدند.

كشورعزيز ما، همه روزه با خون وانفجار به استقبال طلوع افتاب مي رود وبا خون وانفجار هم روز خودرا به پايان مي برد. خون ريزي و انفجار پديده هاي آشنا، عادي وهمه روزه ي افغانستان است. اين پديده ها ازبسكه زياد مي باشد، نميتوان به تك تك آنها رسيد وتحليل كرد.

آنچه كه اين قلم را واداشت، به تحليل حوادث اتفاق افتاده بوسيله ي تروريستان درشهر كابل بپردازد ، دو مسأله مي باشد:

الف- انتقاد هاي غير معقول وبدور ازانصاف مطبوعات واهالي قلم وسخن، نسبت به قواي مسلح افغانستان است. وقتي يك حادثه ي تروريستي اتفاق مي افتد، بويژه اگراين اتفاق درشهر كابل، پايتخت كشور رخ دهد، نوك حمله ي تند وغير منصفانه ي تلويزيونها، روزنامه ها و... نيروهاي مسلح افغانستان را هدف قرارداده، اين سوال را درذهنيت عامه القاء مي كنند كه چرا نيروهاي مسلح جلو اين اتفاق را نگرفته ، درنطفه خنثي نكردند؟ وبعد ، پيش ازاينكه افكار عامه فرصت دادن جواب به سوال فوق را بدست آورد، خود به آن چنين جواب ميدهند: قواي مسلح افغانستان بسيار، بسيارضعيف است، آموزش ناديده است، اسلحه ندارد، نظم نداردو...

اين تحليلگران لازم است چند نكته را درنظر داشته باشند:

1-  هيچ كشوري دراين كره ي خاكي وجود ندارد كه بتواند تمامي اقدامات تروريستان را درنطفه خنثي نمايند. تروريستان درهر كشوري كه خواسته اند ، اتفاقاتي را خلق كرده اند. بنا براين ما با كدام منطق ، ازنيروهاي مسلح خود توقع داريم كه آنها تمامي اتفاقات تروريستي را درنطفه خنثي نمايند؟

2 - همين شهر كابل كه براي تحليلگران محترم اين همه حساسيت برانگيز مي باشد، بود كه امنيتش بوسيله ي نيروهاي آموزش ديده ومجهز به پيش رفته ترين سلاح روز و... خارجي تأمين مي گرديد. با اين حال ازحملات تروريستي درامان نبود وهرازچند گاهي، شاهد اتفاقات تروريستي بود. سبب چه بود كه آنروزها نيروهاي خارجي مستقر در شهر كابل مورد انتقاد هاي اين چنيني قرار نمي گرفتند واگر انتقادي هم مطرح مي شد، دولت افغانستان را هدف قرار ميداد؟

3-دراين مطلب، جاي هيچ شك وشبه اي  نيست كه قواي مسلح افغانستان، يك نيروي جديدالتشكيل مي باشد كه آموزش كافي نديده، اسلحه ي مورد ضرورت را دراختيار نداردو... اما سوال اين جاست كه تزريق اين معلومات دراذهان عامه، بمنظورتأمين كدام هدف ارزشمند ومورد ضرورت صورت مي گيرد؟ آيا طرح اين معلومات براي افكار عامه، جزاين پيام را دربر دارد كه: آي مردم! دشمن بسيار قوي است ونيروهاي خارجي هم مي روند وقواي مسلح شما نيز هيچ توان وكارائي ندارد، پس تنها راه زنده ماندن براي شما آن است كه آغوش ها ودروازه هاي خويش را به روي دشمن باز كنيد وپيش از اينكه خارجي ها ازافغانستان خارج شوند، حمايت خويش را ازتروريستان عملا به اثبات برسانيد؟!

آيا دادن اين پيام، به نفع اين ملت وسرزمين مي باشد؟ هرگاه محتواي اين پيام به حال اين ملت واين سر زمين مفيد است، عاقلانه آن خواهد بود كه ديوارهاي خصومت ورزي كه دربين مردم وتروريستان وجود دارد كوتاه شود.

ب - مطابق گزارشهاي منابع حكومتي، دقيقا ساعت يك ونيم بعد ازظهر سه شنبه مورخ22/6/1390 اولين انفجار حاصل ازيك حمله ي انتحاري درچوك شهيد عبدالحق صورت گرفت. نكته ي مهم دراين وضعيت ، نحوه ي عكس العمل قواي مسلح افغانستان است. شاهدان عيني وقابل اطمينان، اظهار ميدارند: 15 دقيقه بعد از وقوع اولين انفجار، مكانهاي ذيل تحت حمايت امنيتي قواي مسلح قرارگرفت:

چهار راهها،

چوك ها،

مراكز وساختمانهاي دولتي،

سفارتخانه هاي خارجي،

ساختمانهاي بلند منزل و...

يكي از شاهدان عيني كه درلحظه ي نخستين انفجار درساختمانهاي لوي ثارانوالي حضور داشته است، چشم ديد خودرا درمورد عكس العمل سريع قواي مسلح ملي، چينن بيان كرد: حوالي ساعت يك ونيم بجه ي بعد ازظهر بود وما دو نفر، به در ورودي ساختمان لوي ثارنوالي رسيديم كه صداي انفجاري شنيده شد ودروازه هاي ساختمان مذكور را به روي مرجعه كننده گان بستند وما نيز دوباره بطرف جنوب شهر كابل حركت كرديم. فاصله ي چهارراه حاجي يعقوب و کوه تلويزيون را به کندي پيموديم. ترجيح داديم که به جاي مسير گردنه ي باغ بالا، از سرک آنتن تلويزيون وارد منطقه ي کارته ي سخي شويم. وقتي که به گردنه ي کوه آنتن تلويزيون رسيديم، مشاهده کرديم که يک عراده موتر پوليس، برفراز گردنه استقرار يافته، يک تعداد افراد پوليس، مسلح با تجهيزات کافي و آماده براي مقابله با هر پيش آمدي ايفاي وظيفه مي کردند. موترهايي که ازآن گردنه رفت و آمد مي نمودند، توقف داده ، تلاشي مي کردند و عبور و مرور افراد پياده را کنترل مي نمودند. از چهارراهي حاجي يعقوب تا گردنه ي سخي تمام چوک ها ، ساختمانهاي بلند منزل، چهارراهي ها، ساختمانهاي حکومتي، موقعيت هاي حساس به اشغال قواي مسلح درآمده بود وافراد قواي مسلح، آنها راکنترل مي کردند. سرعت عمل قواي مسلح واقعا تحسين برانگيز و ستودني بود و مي توانيم به جرئت بگوييم که شهر کابل از قواي محافظ مناسب برخوردار است.

اين سرعت عمل زماني اهميت خود رانشان مي دهد که به نکات زير توجه جدي به خرج دهيم:

1 -  در يک جنگ چريکي که در افغانستان نوع بسيار پيشرفته و پيچيده ي آن در جريان است معمولا ابتکار عمل در اختيار نيروهاي چريک مي باشد. اين سخن بدان معنا است که به لحاظ زماني و مکاني، اين نيروي چريکي است که زمان و مکان نبرد را بر مي گزيند.

2 – نامشخص بودن زمان، مکان و حجم عمليات، براي نيروهاي دولتي اين نيرو را در وضعيت دفاعي و انتظار قرار مي دهد. نيروهايي که در وضعيت انتظار قرار مي گيرند به لحاظ روحي بسيار فرسوده و خسته مي شوند به اين دو مقوله (فرسودگي و خستگي) عامل وحشت و ترس نيز افزوده مي شود. نتيجه ي ابتلا به اين سه عامل تحرک سريع و جابجايي برق آسا را از اين نيروها مي گيرد و يا حداقل تقليل مي دهد.

3-  نيروهاي دولتي حفاظت از جان، مال، آسايش و... مردم را بر عهده دارند ، در حالي که نيروي چريک به اين مقوله ها نمي انديشد و تنها به کشتار بيشتر و تخريب بيشتر فکر مي نمايد. اين التزام ، قدرت مانوردهي و استفاده از تمام ظرفيت ها را از نيروهاي دولتي مي گيرد. وقتي يک عنصر چريک با دسته اي از چريک ها، در ساختماني سنگر مي گيرد و به کشتار و تخريب مي پردازد، نيروهاي دولتي ، به لحاظ فيزيکي، توان انهدام آن ساختمان تبديل شده به سنگر را با قدرت آتش اسلحه ي ثقيل دارند اما تعهد حفاظت از جان و مال و ... مردم جلو استفاده از اين آتش را مي گيرد. اين تعهد ورزي نيروهاي دولتي و بي تعهدي چريک، زماني درگيري را طولاني مي کند که افراد ناوارد به قضيه را به اين گمان مي اندازد که نيروهاي دولتي نا توان و غير مجهز مي باشد.

4- فرد و جمع انتحارگر، از جان گذشته ترين و کارآمدترين نيرو در جهان مي باشند. اين نيرو بيشتر و بسي بالاتر از بمب هاي هدايت شونده هستند. آنها با اين انگيزه وارد عمل مي شوند که با نابود کردن خود هدف را بزنند. اين ها به حمله کردن مي انديشند و خيال به سلامت بازگشتن را در سر نمي پرورانند. در کل دوران جهاد بر ضد ارتش سرخ، يک نفر هم از اين نيرو ساخته نشد والا  دگروال يوسف، تونل سالنگ را تخريب مي کرد. ( به کتاب تلک خرس مراجعه شود).

دو نفر از اين جنس، با راندن موتر پر از مواد منفجره به درون قرارگاه آمريکائيان و فرانسويان در بيروت لبنان، آنها را از لبنان فراري دادند. بزدل خواندن اين نيروها فقط مي تواند يک حرف تبليغاتي مفت باشد که از احساسات آب مي خورد و هيچگونه تعقلي پشت آن وجود ندارد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی جان زاهدی در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 و ساعت 15:46 |

 

قسمت دوم

خوانندگان عزیز!

در قسمت اول مناظره ی یک  مرد آواره ی  افغانستانی و یک مرد پاکستانی به این جا رسیدیم که طرفین پذیرفتند افغانستان و پاکستان، از آغاز تولد کشوری بنام پاکستان در وضعیت خصومت آمیزی قرار داشته ، هیچگونه پیوندی بنام پیوند برادری در بین آندو کشور وجود نداشته است. مرد آواره ی افغانستانی، مسئولیت قطع پیوند برادری را بعهده ی پاکستان می گذاشت و مرد پاکستانی، قطع پیوند برادری را متوجه افغانستان می نمود. مرد پاکستانی رای مثبت ندادن افغانستان برای عضویت پاکستان در سازمان ملل متحد را دلیل قطع پیوند برادری ، از سوی افغانستان، می دانست. در حالی که مرد آواره ی افغانستانی از غصب شدن سرزمین پشتونستان بوسیله پاکستان سخن می گفت. مرد پاکستانی، گذشته ی پشتونستان را شرح داد و یادآور شد که پشتونستانها خود را پاکستانی می دانند و نه افغانستانی. اینک  دنباله ی ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی جان زاهدی در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 و ساعت 16:59 |

قسمت اول:

روزی، یک مردآوره ی افغانستانی، درشهر پیشاورپاکستان درسماواتی، چای می خورد وبسیار پریشان، بد حال وعصبانی به نظر می آمد. مرد آواره افغانستانی، نظر یک مردپاکستانی را بخود جلب کرد لهذا چاینک چایش را برداشته، به نزد آن مرد آوره آمده درکنارش نشست ودستی به شانه  ی وی زده، پرسید: چطوری کابُلَی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی جان زاهدی در شنبه چهارم تیر 1390 و ساعت 8:38 |