غدیر ، روزی که اولین مفسررسمی متون دینی معرفی شد

عنوان فوق ، این پرسش را در ذهن ایجاد می کند که آیا متون دینی از مفسر و یا مفسران رسمی برخوردار می باشند ؟ در صورت مثبت بودن پاسخ ، آنها چه کسانی می باشند و از کدام ویژگیهائی برخوردارند ؟

قبل از ورود به بحث ، لازم است منظور خویش را از دو عنوان « متون دینی » و « مفسران رسمی » تبیین نمائیم . منظور ما از عنوان « متون دینی » قرآن کریم و سنت پیامبر اکرم « ص» ، می باشد .

منظور ما از عنوان « مفسران رسمی متون دینی » آن کسانی می باشند که درک و دریافت آنها از متون دینی ، از حجیت برخوردار است بقسمیکه هر گاه یک عنصر مومن ، به آن درک ها و دریافت ها ، باور قلبی و التزام عملی داشته باشد ، به حقیقت نائل آمده ، همای رستگاری را به آغوش می کشد .

بعد از این توضیح ، مدعی آن است که « متون دینی » از « مفسران رسمی دینی » برخوردار است و هرگاه این مفسران موجوود نباشند و یا از سوی جامعه به رسمیت شناخته نشوند ، نفس متون دینی به منابع اختلاف و نا هماهنگی تبدیل می شود و جامعه ی مومنان به تشطت و ناهماهنگی گرفتار می آید .

برای اثبات این مدعا ، سه دلیل وجود دارد :

1)      الف  دلیل عقلی : هر متن ـ اعم از دینی و غیر دینی ـ از دو ویژگی مهم برخوردار می باشد :

1-     ویژگی اول آن است که « متن » صامت است و خود ، سخن نمی گوید و آنچه را که در بطن خویش نفهفته و پنهان دارد ، خود بروز نمی دهد . این ویژگی « متن » ایجاب میکند که « مستنطقی » لازم است تا « متن» را به « نطق » و بیرون دادن مکنوناتش ، وادار نماید .

کشف و تبیین این مطلب برای « متن » از شاه کارهای امام علی «ع» می باشد . چه اینکه در حضور فیزیکی وی ، تنها او بود که به این ویژگی « متن » پی برد و انرا برای مسلمانان تبیین نمود. اما م«ع» در این مورد فرمودند : هذالقران انما هو خط مستور بین الدفتین لاینطق بلسان و لابدله من ترجمان و انما ینطق عنه الرجال ( نهج البلاغه خطبه 225 ) قرآنی که در دست ما قرار دارد از جنس خط می باشد و در بین دو جلد ، پنهان است . از خصوصیت خط و متن ، آن است که با زبان خودش به نطق و بیان معانی ، نمی پردازد ، و این ادمی زادگان هستند که از قرآن سخن می گویند و بس .

از جانب دیگر ، آدمی زادگان از حیطه اثرگذاری عوامل متخلف بیرونی و درونی از جمله حب و بغض نسبت به اشخاص و منافع و ضررها خارج نمی باشند فلهذا ، مترجمان ، معنایی را از دل « متن » بیرون می کشند که با خواسته ها و امیال انان هماهنگی و دمسازی داشته باشد .

این واقعیت ( عدم سخنگوئی متن و ترجمانی افراد از متن ) عملیه ی بیرون کشیدن معانی از دل متن را فوق العاده تخصصی کرده از چنگ افرادعادی ، خارج می نماید .

2-     برخورداری « متن » از ظرفیت قرائت ها و تفسیرهای گوناگون : قرآن و سنت ، هر دو ، از جنس « متن » هستند و « متن » در طبیعت خویش از ظرفیت برداشت ها ، درک ها و تفسیرهای گوناگون و حتی ، متضادی برخوردار می باشد . این ظرفیت متن سبب می شود که مخلص ترین و مومن ترین افراد، با الهام از همان ظرفیت ، درک و تصور و برداشت های مختلفی از «متن » داشته باشند و بر مبنای ان به دسته ها و گروه های گونناگونی تقسیم شده ، در برابر هم به صف ارائی بپردازند .

برای جلوگیری از چنین عوارض سوئی ، لازم می آید که سازوکاری در نظر گرفته شده ، ایجاد گردد تا وحدت جامعه حفظ شود و از متن ، بصورت معقول ، بهره برداری صورت گیرد . این سازو کار ، همان برخوردار شدن متن از مفسران رسمی ، است .

جوامع تکامل یافته ای که حیات جمعی و فردی خویش را به مبنای قانون، سامان داده اند برای تفسیر متن قانونی خویش ، ارگانی را تحت عناوین چون « دادگاه قانون اساسی » ، « شورای نظارت » ، «کمسیون مستقل تطبیق قانون اساسی » و ... ایجاد نموده اند . در مواقعی که بر سر تفسیر متن قانونی ، ناهماهنگی و اختلاف پیش می آید ، نظر ارگان مذکور متبع می باشد و با تبعیت از نظر آن ارگان است که هماهنگی جامعه حفظ می گردد .

وقتی ، بشر از عوارض متن اطلاع دارد و برای جلوگیری از آن عوارض ، چاره جوئی کرده است ، بسیار بعید و بلکه محال می نماید که خداوند ، از این عوارض متن بی اطلاع بوده و یا برای جلوگیری از آن ، چاره ای نه اندیشیده ، از آن غفلت کرده باشد . تبارک الله مما یقول الظالمون .

ب ـ دلیل تجربی : مهم ترین تجربه در این زمینه ، حیات اجتماعی مسلمانان است . در اینکه بعد از رحلت پیامبر «ص» جامعه ی مسلمانان دچار انوع ناهماهنگی ها شد ، جای هیچ گونه تردیدی نمی باشد ، اما علت این ناهماهنگی ها ، چیزی جز جدا شدن متن از مفسر رسمی خود نمی باشد .

با اینکه یاران پیامبر «ص» از تربیت مستقیم ایشان برخوردار بودند ، خدای واحدی را می پرستیدند ، به کتاب واحدی ایمان اورده بودند و تمسک می جستند ، از پیامبر واحدی پیروی می نمودند و ... ولی گرفتار اختلافات و ناهماهنگی های شدید گشتند. یکی از مهم ترین اختلاف ، اختلافی بود که در بین دختر پیامبر «ص» و اولین خلیفه پیامبر «ص» و دخترش ، پیش آمد . بعد از رحلت پیامبر «ص» ، اولین خلیفه اش ، اقدام به مصادره ی زمینی کرد که پیامبر «ص» در حیات خود ، در ا ختیار دخترش قرار داده بود . خلیفه ، برای قانونی نشان دادن اقدامش ، به سنت گفتاری پیامبر «ص» استدلال می کرد و حدیثی را به این صورت نقل می نمود : نحن معاشر الانبیا لا نورث درهما و لا دنیارا . ما گروه پیامبران ، درهم و دیناری به ارث نمی گذاریم . در مقابل ، دختر پیامبر «ص» به آیتی از قرآن کریم تمسک می جست و اقدام خلیفه را در رابطه با مصادره ی زمین فدک ، خلاف قانون می خواند . آیت قرآن کریم که مورد استدلال دخت گرامی پیامبر اکرم «ص» قرار می گرفت ، در سوره ی 27 و آیت شماره 16 موجود است . در این آیت ، خداوند از میراث بردن سلیمان از حضرت داود ، خبر می دهد . « و ورث سلیمان داود » سلیمان ، از داود ، میراث برد . دختر پیامبر «ص» در محضر مردم مدینه و در مجلسی که در مسجد تشکیل شده بود خطاب به خلیفه گفت : چگونه است ، ای ابابکر که تو میتوانی از پدرت میراث ببری و من از پدرم ارث برده نمی توانم ؟

قطع نظر از طرفداران خلیفه و دختر پیامبر «ص» ، از منظر یک عنصر بیطرف ، در این صحنه ، سنت پیامبر «ص» در برابر آیتی از قران کریم قد بر افراشته ، سر ناسازگاری در پیش گرفته بود . هر انسان بیطرف مسلمان ، زمانی که به مشاهده ی این صحنه می پرداخت ، بلادرنگ از خود می پرسید : حق با کیست ؟ منطقا ، این سئوال ، پرسشی به جائی بوده و خواهد بود.

تضاد و تقابل در بین مسلمانان و بویژه یاران پیامبر «ص» در همین یک مورد اختصاص نه یافت بلکه یاران پیامبر «ص» با تمسک به آیاتی از قرآن کریم و سنت پیامبر «ص» در برابر هم صف آرائی کرده ، نفوس فراوانی تلف شدند . دردناک تر از این ، گروه از مسلمانان ، با تمسک به آیاتی از قرآن کریم ، خلیفه ی چهارم را تکفیر نموده ، اقدام به ترور وی نمودند و سرانجام به عملی کردن این ایده ی خویش ، موفق شدند.

تضاد و تقابل یاران پیامبر «ص» تنها در عرصه ی سیاست منحصر نمی شود بلکه روبش مذاهب کلامی ، فقهی ، تفسیری و ... در جامعه ی اسلامی ، از همین سرچشمه آب می خورد . به منافقان و غرض ورزانی که به اسلام ایمان نیاورده ، در پی تخریب دین فعالیت می کردند ، کاری نداریم . چه آنکه آنها دشمن اند و از دشمن ، جز دشمنی و خصومت ورزی ، انتظار غیر معقول است . روی سخن متوجه کسانی هست که به اسلام ، عمیقا باور داشتند و آنچه را که مطرح می کردند ، با ایات قران کریم و احادیث پیامبر اسلام « ص» مستند سازی می کردند و باور داشتند که آنچه گفته و نوشته اند از متن دین ، هست .

هر گاه فرض بر این باشد که قرآن کریم و سنت پیامبر «ص» ، فاقد مفسر رسمی می باشد و هر فرد پیامبر دیده ای (صاحب) می تواند به تفسیر قران کریم و سنت پیامبر «ص» اقدام نماید و تفسیر وی از قرآن و سنت از نظر اعتبار ، هم سطح و همسنگ تمامی تفاسیر دیگر باشد ، بوجود آمدن ناهماهنگی در حیات جمعی اجتناب ناپذیر می شود.

ج ـ دلیل سومی که بر لزوم موجودیت « مفسر رسمی دینی » دلالت دارد ، فقدان کار آمدی « متن » در غیبت « مفسر رسمی » است . هر گاه قرار باشد که هر فرد و جمع انسانی ، اقدام به تفسیر قران و سنت نمایند و تفسیر همه ، در عرض هم قرار گرفته ، از اعتبار و ارزش مساوی برخوردار باشد ، « متن » از کارآمدی لازم باز می ماند . زیرا ، هر فرد و جمع ، تفسیر خود از «متن» را ارائه داده با عکس العمل صاحبان تفسیر ، رو برو گشته با چوب تکفیر و قانون شکنی روبرو می گردند . این جاست که بازار اتهام کفرورزی و قانون شکنی گرم شده ، همه به تکفیر همه می پردازند و در نتیجه ، همه به جنگ هم اقدام می نمایند و بدین ترتیب ، مقوله های مهمی چون نظم ، امنیت ، الفت ، هماهنگی ، تعاون و ... بشدت صدمه می بینند و یا بکلی نابود می شوند . در حالیکه فلسفه ی حاکمیت قانون در جامعه ی انسانی ، ایجاد نظم ، برقرار شدن امنیت ، تولید و گسترش مقوله ی الفت و همگرائی ، معاضدت و همیاری و ... می باشد .

چرا گروه خوارج به تکفیر خلیفه ی چهارم ، علی بن ابیطالب «ع» ، پرداختند و سپس به جنگش آمدند ؟ مطلب جز این بود که آنها از آیه ی ان الحکم الا لله (5/6) تفسیر خاص خود را داشتند که می رساند هر کس به حکمیت غیر خدا تن در دهد ، از دائره ی مسلمانی بیرون می رود ؟!

امام «ع» تفسیر خاص خودش را از این ایه ارائه داده یاد آور می شد که اولا این شما بودید که مساله ی حکمیت را بر ما تحمیل کردید و در ثانی ، ما ، به حکمیت قرآن تن در دادیم ه حکمیت مردان و در مرتبه ی سوم در بین امارت و حاکمیت فرق موجود است و چهارم اینکه با حکم قرار دادن انسان ، کسی از دایره ی مسلمانی بیرون نمی رود ، ولی این توضیحات به گوش گروه خوارج راه باز نمی کرد و عاقبت آن شد که قرآن ، از حاکمیت باز ماند و هر گروه و فرقه ای به تفسیر خود از متن ، محکم چسپیدند و جامعه ی اسلامی آن روز ، از برکات و فیضوات حاکمیت قران بر جامعه ، محروم ماند .

بدون شک رمز مهم یک پارچگی و هماهنگی جامعه ی تحت رهبری پیامبر «ص» ، حضور مفسر رسمی در کنار «متن» بود . پیامبر اکرم بحیث مفسر رسمی قرآن کریم ، از سوی جامعه به رسمیت شناخته شده بود که در نتیجه ، هیچ تفسیری از «متن» در ذهنیت افراد جامعه نمی توانست با تفسیر پیامبر «ص» از متن برابری و همسری نماید بلکه تفسیر پیامبر «ص» از متن حیثیت و ملاک بودن را برای صحت باقی تفاسیر ، بازی می کرد . و اما زمانی که « متن » از مفسر رسمی جدا افتاد و همه ی تفاسیر در عرض هم قرار گرفتند ، وحدت جامعه بهم خورد و جای خویش را به ناهماهنگی داد و تمامی برکات و فیوضاتی که از در کنار با هم بودن « متن » و « مفسر رسمی » نصیب جامعه می گردید از بین رفت .

در بینش تشیع ، متون دینی (قرآن و سنت ) از مفسر رسمی برخوردار می باشد ، پیامبر «ص» در زمان حیات خود، شخصا ، مفسر رسمی قرآن و سنت بود ، و قبل از آنکه از دنیا برود ، مفسران رسمی متون دینی ای بعد از خویش را در این زمینه معرفی نمود . علماء شیعه حدیثی را از پیامبر «ص» نقل می کند که پیامبر «ص» خطاب به علی بن ابیطالب «ع» فرمود : « یا علی انت تبین » علی ! تنها توئی که  (متون دینی را برای مسلمان ) تبیین می نمائی .

هم چنین شیعه معتقد است که به روز هیجدهم ذی الحجه ، سال دهم هجری ، در غدیرخم ، موقعیت های علی «ع» رسما از جانب پیامبر «ص» در حضور یک صد و بیست هزار حاجی ، اعلام گردید . یکی از این موقعیت ها ، موقعیت تفسیری علی «ع» از متون دینی می باشد .

خداوند در قران کریم ، به مسلمانان چنین خبر می دهد : الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا (5/3)

امروز ، دین شما را برای تان کامل نمودم و نعمت خویش را بر شما اتمام کردم و اسلام برا بحیث یک دین ، برای شما پسندیدم . شیعیان به این باورند که این ایه بمناسبت معرفی شدن موقعیت علی «ع» در روز غدیر خم  ، بوسیله ی پیامبر «ص» برای مسلمانان ، نازل شده است . با معرفی و مشخص شدن رهبر ، رئیس دولت موقت و مفسر متون دینی ،  دین کامل و نعمت های خدا بر مسلمانان به پایه ی اتمام رسید .

همین طور ، شیعیان معتقدند که پیامبر «ص» خاندان خویش را بحیث «عدل » قرآن معرفی نمود و گفت : من در میان شما دو چیز گران بها را به جای گذاشتم . تا زمانی که به آن دو چیز تمسک می جوئید ، راه را گم نمی کنید . اندو چیز از هم جدا نمی شوند و هر دو ، یک جا ، بر لب حوض کوثر ، بر من وارد می شوند . اندو چیز ، کتاب خدا و اهلبیتم می باشد . یعنی متن  دینی ، همراه با مفسران رسمی خویش .

به نظر اهل سنت ، متون دینی (قرآن و سنت )دارای مفسران رسمی نمی باشند و هر مسلمانی می تواند به تفسیر دینی اقدام نماید و تفسیرش در عرض تفاسیر دیگر قرار می گیرد و از همان حیثیت و اعتبار ، برخوردار می شود . به همین خاطر ، عده ای از علماء انها ، حدیث ثقلین را بگونه ای دیگر نقل کرده اند. نقل حدیث ثقلین به گونه ی دیگر ، چنین می شود : پیامبر «ص» گفت: من در میان شما دو چیز گران سنگسی را به جا گذاشته ام . آن دو چیز عبارت است از کتاب خدا و سنتم .

البته این تذکر مفید خواهد بود که دریابیم : قرآن و سنت گفتاری پیامبر «ص» ، هر دو از جنس متن اند و هم چنانی که دیده شد ، از خصوصیت اینکه متن، متن ، خود سخن نمی گوید و نیاز به مترجم و مفسر دارد . از دو ویژگی ای که برای متن گفته شد ، سنت گفتاری پیامبر «ص» نیز برخوردار می باشد .

 

 

خط ديورند ، چگونه بوجود امد ؟



از روزي که ( به اصطلاح ) « دست چپ و راست » خود را شناختم ، سخن از دشمني پاکستان با افغانستان در ميان بود و در اين راستا، داستانهاي زيادي سر زبانها به گردش بود . بعنوان مثال ، فردي که دوره ي عسکري خويش را گذرانده بود و به ده من متعلق مي شد ، يکي از خاطرات دوران عسکري خويش را چنين نقل مي کرد : يک شب در قشله ي عسکري در خواب بودم که چورک شد . از خواب برخاستم ، ديدم که همقطارانم ، سراسيمه به اين سو و آن سو مي دوند و محشري بر پا شده است . يک چيز معلوم بود و آن اينکه : هر کس مي خواست زودتر دريشي نمايد و براي گرفتن اسلحه آماده شود. من نيز ، بلادرنگ لباس پوشيدم . در همين گير و دار ، يک نفر فرياد مي کشيد : « بوغوندم کجايه ؟ بوغوندم کجايه ؟ ... » در آن هنگامه ي محشرآسا ، کسي به فريادهاي آن فرد گوش نداد و همه دويديم به سمت سلاح کوت و به لين ايستاد شديم . کمي نفس تازه کرديم و تازه از همديگر پرسيديم : چه خبر شده است ؟ تمامي عسکرهاي به صف ايستاد شده ، اظهار بي اطلاعي کردند ، يک صاحب منصبي که متوجه سوال شد ، جواب داد : پاکستان حمله کرده است . بعد از گذشت چند دقيقه اعلام شد که راپور حمله ي پاکستان دروغ بوده ، و ما اجازه يافتيم به اطاق هاي خود برگرديم . به اطاق ها که برگشتيم  اوضاع حالت عادي بخود گرفته بود و تازه به ياد داستان عسکري افتاديم که هر دم مي گفت : « بوغوندم کجايه ؟ » بعد از پرس و جوي نه چندان زياد ، دريافتيم که مرد مورد نظر در اول شب ، يونيفورم خود را پيچانده و با کمر بند خود محکم بسته بوده ، يونيفورم پيچيده شده ، بصورت توپ فوت بال در آمده بوده . وقت آن هياهو بر پا مي شود ،  عسکر صاحب دريشي ، از فرط سراسيمگي ، تنها چيزي که از کل مشخصات دريشي اش به ذهنش باقي مي ماند ، همان قيافه ي توپ فوتبال گونه ي ان مي باشد وبس . به همين خاطر ، فرياد مي کشيده که « بوغوندم کجايه ؟ ... » وقتي که به اصل ماجرا پي برديم ، تا صبح خنديديم .

در دوران حاکميت طالبان که به ايران ، اواره شده بودم ، فرصتي پيش آمد که در مورد تاريخ افغانستان مطالعاتي انجام دهم و ما به الاختلاف پاکستان و افغانستان توجهم را بيشتر بخود جلب نمود و دريافتم که دولت مردان افغاني ، از لحظه ي به قدرت رسيدن شاه محمود تا حالا ، بطور منظم ، ذهن مردم افغانستان را با مقوله ي خصومت ورزي با پاکستان ، پروگرام کرده اند ، بدون اينکه مردم بدانند ، علت اصلي اين خصومت ورزي چيست ؟ ذهن ما نسبت به پاکستان چنان شرطي شده است که تا کلمه ي « پاکستان » را مي خوانيم و يا مي شنويم ، بيدرنگ به «خصومت » منقل مي شويم . آنچناني که وضعيت « ذهن شرطي شده » ايجاب مي نمايد ، ما هيچگاه از خود نپرسيديم که علت و يا علت هاي خصومت ورزي پاکستان با افغانستان چيست ؟ آيا دولت مردان افغانستاني ، در خلق اين خصومت نقش نداشته اند ؟ تاريخ اين خصومت ورزي به کدام مقطع زماني ، بر مي گردد ؟ اگر افغانستان و پاکستان در حالت دوستي بسر ببرند ، بهتر نيست ؟ اگر پاسخ مثبت باشد ، راه هاي ايجاد دوستي ، کدام اند و چگونه طي مي شوند ؟ دولت مردان پاکستاني چه مي گويند ؟ آنها علت و يا علت هاي خصومت ورزي را در چه چيزي جستجو مي نمايند ؟ آن ها راه حل را چگونه مطرح مي نمايند ؟ و پرسشهاي ديگري از اين سنخ .

تا جاي که خوانده و يا شنيده ام ، مساله ي « به رسميت شناختن خط ديورند » از جانب دولت هاي افغانستان ، محور تمامي بگو ، مگوها ، تقابل ها و خصومت ورزيها ، در بين پاکستان و افغانستان مي باشد . در زمان صدارت شاه محمود (1946) بگو ، مگو در باره ي وضعيت پشتونهاي آن سوي خط ديورند ، آغاز شد و روح اين بگو ، مگوها ، از به رسميت شناختن خط ديورند و عدم آن ، از جانب افغانستان ، بر مي گردد. خصومت ورزي در بين دو کشور از اين نقطه و از آن تاريخ آغاز شد و در جريان زمان ، هر يک از دو کشور ، به تناسب ظرفيت ها و  توانمنديهاي خويش ، عليه همديگر اقدام نمودند .

در نظر است ، حتي المقدور ، در مورد چگونگي ايجا شدن خط ديورند و مطالب مربوط به آن ، معلوماتي ارائه گردد و نوشته ي که پيش روي شما قرار دارد ، اولين قدم ، در اين زمينه به حساب مي آيد .

زماني که احمدشاه دراني به سال 1747 به قدرت رسيد، سوقيات خويش را به سمت شرق افغانستان آغاز کرد . در آن مقطع ار تاريخ اين منطقه ، چيزي به نام « مرز » ثابت و غير قابل عبور وجود نداشت . مرز هر کشور ، به تناسب قدرت نظامي آن کشور تغيير مي کرد . هر کشور ، تا هر جاي که مي توانست و توان نظامي اش اجازه مي داد ، به پيش روي ادامه مي داد و در هر جاي که قدرت نظامي ديگري ، جلو پيش روي ان را سد مي کرد ، همانجا « مرز » شکل مي گرفت . اگر قوه ي مانع مي توانست قوه ي مهاجم را به عقب براند «مرز» نيز در جاي شکل مي گرفت که قواي مهاجم ، در برابر قوه ي جديد مي ايستاد و پيش روي ان را سد مي کرد .

بر اين اساس احمدشاه با قواي تازه نفس خود ، تنها به فتح کابل و شرق افغانستان بسنده نکرده ، به تعقيب نيروهاي شکست خورده ي هند پرداخت و در يکي از لشکرکشي هاي خويش ، دهلي پاي تخت هند را نيز اشغال کرد و پادشاه هند را بحيث نماينده ي خويش ابقا نمود و خود با سپاه خويش با دست آورد سي هزار بار حيوان غنيمت به قندهار برگشت . بعد از مرگ احمدشاه ، سه عامل ، دامنه ي متصرفات احمدشاه را روز به روز محدود کرد . اين سه عامل عبارت بودند از :

1-      به ضعف گرائيدن وارثان تاج و تخت احمدشاه .

2-      نفوذ استعمار بريتانيا در شبه قاره هند ، بنام کمپني هند شرقي .

3-      هندوستاني هاي مخالف سلطه ي پتانها در هند .

تقريبا تا رود سند ، سرزمين هاي از تصرف حاکمان افغانستان بوسيله ي قدرت نظامي ـ اعم از اينکه اين قدرت نظامي به استعمار بريتانيا مربوط بوده و يا به سک هاي هندوستان ـ خارج مي شده و هيچ عامل ديگري در مشروعيت اين جدا سازي موثر نبوده است . کانه حاکمان افغانستاني بيگانگان غاصبي تلقي مي شدهاند که صاحبان اصلي آن سرزمين و يا يک نيروي قدرتمند ديگر . به بيرون کشيدن آن سرزمين از تصرف حاکمان افغاني ، خود را محق مي پنداشته اند و همانطوري که حاکمان افغاني از طريق اعمال زور ، به تصرف آن سرزمين اقدام مي کرده اند ، آنها نيز ، از همان طريق و به شيوه ي معمول خود حاکمان افغانستاني ، استفاده مي برده اند . به اين ترتيب افغانستاني ها با استفاده از زور ، سرزميني را فراچنگ آورده بودند ، اين هاي نيز با استفاده از زور بيشتر ، آن سرزمين ها را از چنگ شان بدون انجام هيچ تشريفاتي بيرون مي کشيدند .

اما ، برخورد استعمار بريتانيا و سک ها ، نسبت به سرزمين هاي واقع در شمال رود سند ، فرق داشته است . جدا شدن قسمت هاي از اين سرزمين ها ، علاوه بر اعمال قدرت نظامي ، مرز ميان افغا و شبه قاره با نوشتن نوع قرار داد و امضاي آن بوسيله ي طرفين مشخص مي شده است . نوشتن اين قرار ادها مبين اين واقعيت مي تواند با شد که استعمار بريتانيا و سک ها ، سرزمين هاي شمال رود سند را از ان افغانستان مي دانسته اند و با نوشتن قرار داد و گرفتن امضا امراء افغانستاني ، اين پيام را القا مي کردند که مرز اصلي رودخانه ي سند مي باشد اما با توافق اميري از امراء افغانستاني ، مرز جديد ، در داخل سرزمين هاي واقع در شمال رود ، ايجاد شده است .

اولين قرار دادي که مرز جديد افغانستان را با شبه قاره ي هند مشخص مي کرد و در قلب سرزمين هاي واقع در شمال رود سند قرار داشت در بين سه نفر به امضا رسيد . اين سه نفر عبارت بودند از شاه شجاع ، يکي از نوادگان احمدشاه دراني ، مکناتن ، نماينده حاکم انگلييسي هند و رنجيت سنگ پادشاه پنجاب . اين قرار داد سه جانبه ، بنام « پيمان لاهور » در تاريخ معروف است .

در ماده ي اول اين معاهده که به سرزمين هاي واقع در شمال رود سند مربوط مي شود و با جدا شدن سرزمين هاي از خاک افغانستان ، مرز جديدي در بين افغانستان و شبه قاره بوجود مي آيد ، چنين امده است : « اول (ماده اول ) انچه ممالک متعلقه ي اين روي آب سند که در تحت تصرف و در علاقه سرکار خالصه جي ( رنجيت سينگ) داخل است صوبه ي کشمير معه ي حدود شرقي و غربي و جنوبي و شمالي ، اتک چهچه و هزاره و کهبل  و انت و غيره توابع آن ، پيشاور معه يوسف زايي و غيره و خطک و هشنگر و مچهني و کوهات و هنگو و سائر توابع آن ، پشاور تا حد خيبر و بنو و دورو وزيري و تانک و گرانگ و کاله باغ و خوشحال گده و غيره توابع آن ديره اسماعيل خان ، معه توابع آن ، ديره غازي خان و کوت متهن و عمر کوت و غيره ، معه جميع توابع آن و سنگهر وارد هند اجل و حاجي پور و رجن پور و هر سه کچهي ملک منگيره با تمام حود آن ، صوبه ملتان با تمام ملک آن ، سرکارشاه موصوف و سائر خاندان سدوزائي را در ممالک مرقومه الصدر را هيچ دعوي و سروکار ، نسلا بعد نسل و بطنا بعد بطن نيست و نخواهد شد . همين عنوان مدام ملک مذکور ملک و مال خالصه جي نسلا بعد نسل و بطنا بعد بطن هست و خواهد بود . » ( ما و پاکستان ص 113 به نقل از شاه شجاع الملک ، واقعات شاه شجاع ص 185 )

يک تعداد از سرزمين هاي افغانستان بوسيله ي « پيمان گندمک » از پيکر اين کشور جدا شده ، به شبه قاره ي هند ، ملحق گرديد . اين پيمان به سال 1879 و توسط ميرمحمد يعقوب خان از يک طرف و سرلوئيس کيوناري ، نماينده دولت انگليسي هند ، از جانب ديگر ، به امضا رسيد که در ماده ي اول آن چنين امده است :

« 1- امير محمد يعقوب خان تصديق مي نمايد که شالکوت و علاقه ي فوشنج تا کوي کوژک و علاقه ي کرم تا حدود جاجي و دره ي خيبر تا حدود شرقي هفت چاه و لندي کتل که جديدا به تصرف قشون انگلستان در آمده است از مملکت افغانستان مجزا و براي هميشه به خاک هندوستان متصل مي شود . » ( ما و پاکستان ص 126 به نقل از تاريخ سياسي افغانستان ص 314 )

سومين قرار دادي که در بين مامورين حکومت انگليسي هند و امراء افغانستاني به امضا رسيد ، به سال 1893 ميلادي بود . يک طرف اين قرار داد ، امير عبدالرحمان و طرف ديگر ان سر هنري مارتيمر ديورند بود . با امضاي اين قرار داد ، اخرين سرخط و يا « مرز » در بين افغانستان و شبه قاره ي هند ، مشخص گرديد و جانبين قرار داد ، ان را به رسميت شناختند . در اين قرار داد ، قطعات اراضي در برابر هم مبادله مي شود ، گرچند ، آنچه را حاکمان هند از افغانستان مي گيرند ، بسيار ، بسيار بيشتر از آنچيزي مي باشد که به افغانستان پس مي دهند .

در ماده ي سوم اين معاهده چنين آمده است : « پس ، دولت بهيه برتانيه متعهد مي شود که جناب امير صاحب اسمار و وادي بالاي آن را تا چنگ، در قبضه ي خود بدارند و طرف ديگر ، جناب امير صاحب متعهد مي شود که هيچ وقت در صوات و باجود و چترال ، معه ي وادي ارنو يا باشگل ، مداخلت و دست اندازي نخواهد کرد . دولت برتانيه نيز متعهد مي شود که ملک بيرمل را چنانکه در نقشه مفصل که به جناب امير صاحب از قبل داده و نوشته شد ، به جناب امير صاحب واگذار نموده شود و جناب امير صاحب ، دست بردار از ادعاي خود به باقي ملک وزيري و داور مي باشند و نيز دست بردار از ادعاي خود به چاگي مي باشد . »  ( ما و پاکستان ص 133 به نقل از تاريخ روابط سياسي افغانستان از زمان امير عبدالرحمان خان تا استقلال ص 25 )

يک قسمت مبادله ي ديگر زمين هم صورت گرفته است که در بند پنجم اين معاهده به آن پرداخته شده است . اما از آنجاي که اين مبادله جزئي به نظر مي رسد ،از ذکر آن خودداري مي شود و کسانيکه مي خواهند از آن اطلاع يابند به کتاب « ما و پاکستان » نوشته ي آقاي محمد اکرام انديشمند ، ص 134 مراجعه نمايند . مرز ديورند ، آخرين مرزيست که در بين کشور افغانستان و شبه قاره هند ، شکل گرفته ، امراء افغانستاني تا قبل از صدارت سردار محمد داود خان ، آن را به رسميت شناخته و عملا ، به آن پاي بندي خويش را نشان داده اند  .

ادامه نوشته